این روزها

هفتهی سختی بود اما بالاخره داره تموم میشه. دیگه امروز روز آخره...

همه‌ی روزهای این هفته صبح میرفتم بیرون و ساعت 11 شب برمیگشتم خونه. از 8 تا 2:30 کارآموزی، که البته به خاطر کلاسهایی که بعدش داشتم تا 5:30 شرکت می‌موندم. از 6 تا 8 کلاس زبان و از 8 تا 10 باز هم کلاس زبان منتها یه سطح بالاتر. بالاخره دیروز فاینال کلاس اولی رو دادم و از هفتهی بعد از 2:30 تا 8 وقت دارم استراحت کنم.

یه شب که رسیدم خونه، یه نگاه کردم به پاهام. دیدم پاهای لاغر من شده اندازهی پاهای مهدی رحیمی. ورم کرده بود این هوا! خلاصه چند روزیه که احساس سنگینی میکنم. البته شاید یه دلیلش این باشه که تو یه ماه گذشته حدود 10 کیلو وزنم اضافه شده. من هم که عادت ندارم، از این حسهای عجیب بهم دست میده.

از ساعت 11 که میرسم خونه تازه کارهای شخصیم شروع میشه. دور همی با خونواده فیلم نگاه میکنیم. ساعت 11 و نیم که فیلم تموم میشه، میرم سراغ ویولن. میزنم تا حدود 12 و نیم یک. بعدش دیگه کم کم از رو میرم و جمعش میکنم. از یک تا دو هم یه سری به حاج آقا فیس بوکیان و داش یاهو و بقیه بروبچز میزنم و بعدش هم لالا...


دیروز دو تا از بهترین دوستام از پروژهی کارشناسیشون دفاع کردن. احمد واقعا پسر خوبیه. باید خیلی بهش نزدیک باشین تا درک کنین که چقدر پسر خوبیه. خانم رحیمی هم خیلی قابل اعتماده و همچنین مدبر. موضوع پروژهشون «کشف قوانین طبقهبندی با استفاده از الگوریتم بهینهسازی کلونی زنبورهای مصنوعی» بود. اولین باریه که این الگوریتم تو دادهکاوی استفاده میشه. خلاصه اینکه کارشون خیلی خفن بود. استادهای پروژهشون هم خفن بودن. دکتر نقیبزاده، مهندس ابریشمی و کسی که خیلی بهشون کمک کرد بطوری که بدون اون شاید کار به سرانجام نمیرسید، دکتر آبادی. ارائهی خوبی داشتن و البته نمرهی خوبی هم گرفتن. احمد که با اقتدار 20 رو از دکتر نقیبزاده گرفت. نمرهی خانم رحیمی رو نمیدونم اما مطمئنم که کمتر از 20 نیست.

دیروز، جواد عزیز و مهدی رحیمی جان، قدم رنجه فرمودند و دیدگان ما مشهدیها را به جمال روی خود روشن نمودند (حالا نه در این حد ولی میشه اینطوری هم گفت: «یه سر اومدن مشهد»). دفاعی که احمد و خانم رحیمی از پروژهشون کردن، من و مهدی رو به حرکت واداشت. هرچی باشه ما هم پروژهمون داده کاویه فقط الگوریتمش فرق میکنه. البته همه مستحضر هستن که کار ما بسیار بسیار خفن میباشد بطوری که از علم فازی نیز بهره میگیرد و همین امر مطلقگرایی موجود در جامعه را که افلاطون به مبارزه با آن پرداخت کاهش میدهد. بی خیال... من و مهدی اونقدرها هم که دیگران فکر میکنن خفن نیستیم... می دونم، لابد الآن دارین با خودتون میگین این بچه عجب اعتماد به نفسی داره. جالبه که بدونین اعتماد به نفس مهدی از من هم بیشتره. من دیروز به این قضیه یقین پیدا کردم وقتی که مهدی از طبقهی سوم دانشکده یه بطری نوشابه رو به سمت سطل آشغالی که تو محوطه بود و سرپوش هم داشت پرتاب کرد و تقریبا مطمئن بود که بطری میفته توی آشغالی. و درجهی یقانتم بیشتر شد وقتی که مهدی دومین بطری رو پرتاب کرد و گفت اون اولیه شانسی نرفت توش.

ولی خودمونیم... دوست خوب باید مثل مهدی باشه. هر موقع میبینمش روحیهام عوض میشه. از درون شاد میشم. حال و هوام، احسن الحال میشه. جواد هم دوست خوبیه. اونم روحیهامو عوض میکنه. فقط این روزها یه ذره سرش شلوغه. فعلا اونه که روحیهاش عوض شده. امیدوارم روحیهاش همین طور عوض شده باقی بمونه، گویا این روحیه رو خیلی دوست داره.

و در آخر یه جملهی قصار از خودم: اگه فقط یه راه برای رسیدن به یه جای خوب وجود داره، هیچ وقت خرابش نکن و به قداستش ایمان بیار.


/ 7 نظر / 3 بازدید
اردشیر

همیشه این پشتکارت رو تحسین می کنم مجید جان. خیلی دوست داشتم که منم این پشتکار رو داشتم. اعتماد به نفست ما رو کشته. قضیه سطل آشغاله خیلی باحال بود. کلی نشاط رفت. شاد باشی و پیروز

مهدی

اولا هنوز کلی مونده پات مثل من شه!!! به جای این کارا روزی چند ساعت خواب لازمه! دوما تو چرا 12 شب ویولن می زنی؟ سوما پروژه ی ما آمادس(همون اسلاید با یکم تغییر)! چهارما اعتماد به نفس من وقتی بیشتر توصیف میشه که اولش بگی دفعه ی قبل از 10 سانتی با کلی دقت و نشانه گیری قوطی به بدنه ی سطل خورد و این دفه ... شاد .............. جواد.............. قربونت جمله قصارت برم من!!!

دوستای خوب یه نعمت خیلی خیلی بزرگه[چشمک] به هر کسی داده نمی شه قدرشونو یاید دونس این گل تقدیم به همه ی دوستای خوب[گل]

راستی این شعر مشیری هم واقعا قشنگ بود

سلیمه

قضیه ی سطل آشغال خیلی باحال بود! منم با مهدی موافقم. آخه واسه چی ساعت 12 شب ویولون می زنین؟ خانواده چه گناهی کردن که باید سرو صداشو تحمل کنن بیچاره ها؟

سلیمه

راستی چه تابستون پرمشغله ای دارین! برعکس من.

sir kipax

همیشه نه خسته باشی ایشالا [چشمک] به این جوادم این قدر هندونه ندین کارای فییم جشن که کرد تازه یه دست کتکم می خوره مرتیکه ی ملا [نیشخند] پاهای مهدیم که به درده بالش زیره سر می خوره فقط [زبان]