از نقش من تا باور تو

گام‌هایش استوار بود و راهش درست می‌نمود. راهی که هیچ بی‌راهه نداشت. راهی که حتی یک دوراهی هم نداشت. راهی که راه‌های دیگر، از ابتدا و انتهایش آغاز می‌شدند.

و اما گام‌هایی که قصد برگشتن نداشت چون که راه را نه فقط می‌دید که حس هم می‌کرد.

راه من در چشم من نقش نگاره می‌زند / جان خسته‌ی مرا بی هیچ نشانه می‌زند

گام‌های خسته‌ام رهرو پیوسته‌ی اوست / آتش پایان او از من زبانه می‌زند

و اینک او مانده بود در پشت سکوتی که هرگز به بلندای آن صدایی را نه شنیده و نه سنگینی‌اش را حس کرده بود. تنها خودش بود و نه کسی دیگر که شاید باری از دوشش بردارد. نه نقشی و نه ظاهری غیر از خود داشت. خودش بود و خودش.

در صدایم بی‌صدایی می‌رود / کز درونش سوز و غوغایی به پاست

نقش من پیوسته و یکسان است / که ز هر رنگی و تغییری جداست

راهش از جنس یک باور بود. تا جایی که آن باور بود، راهش ادامه داشت. و اما آن باور... آن باور، نه درون او که در جایی دگر بود. او فقط منشا آن باور بود.

اما زمان... این زمان بی‌طرف و بی‌هدف... به نظاره نشسته است تا سرانجامی را که مدت‌هاست انتظارش را می‌کشد، از دست ندهد...

و اما نقش تو، باور تو...

/ 2 نظر / 5 بازدید
1313

دومین متن تلخ طی دو روز!! چته مجید؟ایندفه دیگه جدی جدی داری از دست میری!:دی

حامد

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم انجمن حمایت از بیماران منگولیسم.[نیشخند]