وقتی که هیچ چیز سر جای خودش نیست!

نویسنده:

طنین سکوت   پنجشنبه، ١ بهمن ١٣٨٨ -  ١٣:٣  ب.ظ

 

بغضهای کال من ، چرا چنین ؟
گریه های لال من ، چرا چنین ؟
جزر و مد یال آبی ام چه شد ؟
اهتزاز بال من ، چرا چنین ؟
رنگ بالهای خواب من پرید
خامی خیال من ، چرا چنین ؟
آبگینه تاب حیرتم نداشت
حیرت زلال من ، چرا چنین ؟
دل مجال پایمال درد بود
تنگ شد مجال من ، چرا چنین ؟
خشک و خالی و پریده لب دلم
کاسه ی سفال من ، چرا چنین ؟
داغ تازه ی تو ، داغ کاغذی
داغ دیر سال من ، چرا چنین ؟
هر چه و همه ، تمام مال تو
هیچ و هیچ مال من ، چرا چنین ؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان ؟
روز و ماه و سال من ، چرا چنین ؟
در گذشته ، سرگذشتم این نبود
حال، شرح حال من ، چرا چنین ؟
ای چرا و ای چگونه ی عزیز !
جرأت سوال من ، چرا چنین ؟

-----------------------------------------------------------------------------------------------

نویسنده: محمد   پنجشنبه، ١ بهمن ١٣٨٨ - ٠٠:۴٠ ق.ظ

 

تیرگی می آید.
دشت می گیرد آرام.
قصه ی رنگی روز می رود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیاویخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه ی سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب...

-----------------------------------------------------------------------------------------------

نویسنده: سلیمه   جمعه، ٢ بهمن ١٣٨٨ - ٢:٣٢ ق.ظ

الان متوجه شدم که وبلاگشو حذف کرده. واقعا نمی دونم چی بگم. فقط می تونم بگم: «حیف شد»

-----------------------------------------------------------------------------------------------

نوسنده: محمد جواد   شنبه، ٣ بهمن ١٣٨٨ - ١١:٣٩ ق.ظ

این ضایعه ی بزرگ رو به همه ی دلدادگان آن عزیز از دست رفته تسلیت عرض می کنم و از درگاه حق تعالی برای بازماندگانش صبر جمیل مسئلت می‌دارم.
روحش شاد و یادش گرامی باد...ابرو

-----------------------------------------------------------------------------------------------


/ 2 نظر / 19 بازدید
مجید

به طنین سکوت: شعر قشنگیه اما من اصلا منظورتونو متوجه نشدم.

مجید

به محمد: فکر نمی کردم بعد 2 ساعت چت، بری و وبلاگتو حذف کنی. به شخصه از این قضیه خیلی ناراحت شدم. آخه کلی خاطره با اون وبلاگ داشتم.