مجید یاقوتی
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      زندگی من (اتفاقات و خاطرات)
این روزها نویسنده: مجید یاقوتی - پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۳۱

هفتهی سختی بود اما بالاخره داره تموم میشه. دیگه امروز روز آخره...

همه‌ی روزهای این هفته صبح میرفتم بیرون و ساعت 11 شب برمیگشتم خونه. از 8 تا 2:30 کارآموزی، که البته به خاطر کلاسهایی که بعدش داشتم تا 5:30 شرکت می‌موندم. از 6 تا 8 کلاس زبان و از 8 تا 10 باز هم کلاس زبان منتها یه سطح بالاتر. بالاخره دیروز فاینال کلاس اولی رو دادم و از هفتهی بعد از 2:30 تا 8 وقت دارم استراحت کنم.

یه شب که رسیدم خونه، یه نگاه کردم به پاهام. دیدم پاهای لاغر من شده اندازهی پاهای مهدی رحیمی. ورم کرده بود این هوا! خلاصه چند روزیه که احساس سنگینی میکنم. البته شاید یه دلیلش این باشه که تو یه ماه گذشته حدود 10 کیلو وزنم اضافه شده. من هم که عادت ندارم، از این حسهای عجیب بهم دست میده.

از ساعت 11 که میرسم خونه تازه کارهای شخصیم شروع میشه. دور همی با خونواده فیلم نگاه میکنیم. ساعت 11 و نیم که فیلم تموم میشه، میرم سراغ ویولن. میزنم تا حدود 12 و نیم یک. بعدش دیگه کم کم از رو میرم و جمعش میکنم. از یک تا دو هم یه سری به حاج آقا فیس بوکیان و داش یاهو و بقیه بروبچز میزنم و بعدش هم لالا...


دیروز دو تا از بهترین دوستام از پروژهی کارشناسیشون دفاع کردن. احمد واقعا پسر خوبیه. باید خیلی بهش نزدیک باشین تا درک کنین که چقدر پسر خوبیه. خانم رحیمی هم خیلی قابل اعتماده و همچنین مدبر. موضوع پروژهشون «کشف قوانین طبقهبندی با استفاده از الگوریتم بهینهسازی کلونی زنبورهای مصنوعی» بود. اولین باریه که این الگوریتم تو دادهکاوی استفاده میشه. خلاصه اینکه کارشون خیلی خفن بود. استادهای پروژهشون هم خفن بودن. دکتر نقیبزاده، مهندس ابریشمی و کسی که خیلی بهشون کمک کرد بطوری که بدون اون شاید کار به سرانجام نمیرسید، دکتر آبادی. ارائهی خوبی داشتن و البته نمرهی خوبی هم گرفتن. احمد که با اقتدار 20 رو از دکتر نقیبزاده گرفت. نمرهی خانم رحیمی رو نمیدونم اما مطمئنم که کمتر از 20 نیست.

دیروز، جواد عزیز و مهدی رحیمی جان، قدم رنجه فرمودند و دیدگان ما مشهدیها را به جمال روی خود روشن نمودند (حالا نه در این حد ولی میشه اینطوری هم گفت: «یه سر اومدن مشهد»). دفاعی که احمد و خانم رحیمی از پروژهشون کردن، من و مهدی رو به حرکت واداشت. هرچی باشه ما هم پروژهمون داده کاویه فقط الگوریتمش فرق میکنه. البته همه مستحضر هستن که کار ما بسیار بسیار خفن میباشد بطوری که از علم فازی نیز بهره میگیرد و همین امر مطلقگرایی موجود در جامعه را که افلاطون به مبارزه با آن پرداخت کاهش میدهد. بی خیال... من و مهدی اونقدرها هم که دیگران فکر میکنن خفن نیستیم... می دونم، لابد الآن دارین با خودتون میگین این بچه عجب اعتماد به نفسی داره. جالبه که بدونین اعتماد به نفس مهدی از من هم بیشتره. من دیروز به این قضیه یقین پیدا کردم وقتی که مهدی از طبقهی سوم دانشکده یه بطری نوشابه رو به سمت سطل آشغالی که تو محوطه بود و سرپوش هم داشت پرتاب کرد و تقریبا مطمئن بود که بطری میفته توی آشغالی. و درجهی یقانتم بیشتر شد وقتی که مهدی دومین بطری رو پرتاب کرد و گفت اون اولیه شانسی نرفت توش.

ولی خودمونیم... دوست خوب باید مثل مهدی باشه. هر موقع میبینمش روحیهام عوض میشه. از درون شاد میشم. حال و هوام، احسن الحال میشه. جواد هم دوست خوبیه. اونم روحیهامو عوض میکنه. فقط این روزها یه ذره سرش شلوغه. فعلا اونه که روحیهاش عوض شده. امیدوارم روحیهاش همین طور عوض شده باقی بمونه، گویا این روحیه رو خیلی دوست داره.

و در آخر یه جملهی قصار از خودم: اگه فقط یه راه برای رسیدن به یه جای خوب وجود داره، هیچ وقت خرابش نکن و به قداستش ایمان بیار.


  نظرات ()
مطالب اخیر وبسایت شخصی پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٠ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦ خودخواهی پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ فاصله از مرکز قسمت نبود... ریز می‌بینمت! پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧ فاصله
دوستان من آرزوی آرزو ارکستر صبا فعلا بی‌نام دفتر زندگی من Alt+F9 سطرها و حرف‌ها خوشکده حرفی تازه چشم امید، انتظار و خاطره از نگاه من Agir Law خچاو راه پیشِ رو راز ماه نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند درست پیش از پریدن پروانه ها This Is The First !!! من خودم ساروی ریکا!!! هارمونی خیال کلوپ موسیقی قم سایت تخصصی ویولن بزرگترین آرشیو نت موسیقی بزرگترین وبلاگ تخصصی ویولن بانک دانلود کتابهای الکترونیکی مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی جزوات رشته مهندسی نرم افزار دانلود رایگان کتاب‌های صوتی پرتال زیگور طراح قالب