مجید یاقوتی
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      زندگی من (اتفاقات و خاطرات)
حس عجیب نویسنده: مجید یاقوتی - سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۸

یکشنبه:

بیشتر وقت ها که شروع می کنم به نوشتن، یهو مخم خالی میشه، در حالی که کلی حرف برای گفتن داشتم. الآن هم همین جوریه. کلی حرف می خواستم بزنم اما الآن حرفم نمیاد. پس اینقدر پای کامپیوتر می شینم تا این مخ تهی از رو بره و یه فکری به حال خودش بکنه.

... ... ... ... ... ... ... ... ...

یادمه وقتی ترم یک بودم، به چارت درسی نگاه می کردم و با خودم می گفتم: «کی بشه که همه ی این درس ها رو پاس کرده باشم». اون موقع می گفتم: «خوش به حال ٨٣ی ها که نصف این چارت رو گذروندن». خلاصه تو این حال و هوا بودم. اما حالا وضعیت جوّیم کاملا برعکسه. حالا میگم: «ای کاش ترم یک بودم».

... ... ... ... ... ... ... ... ...

امروز جشن دانش آموختگی ما بود. به همه خیلی خوش گذشت. اما مطمئنم که خوشی که به من، مهدی، جواد، مجید و بقیه ی بچه های کمیته ی برگزاری گذشت، یه خوش دیگه ای بود. خوشی بود که حاصل کلی خاطره ست. خوشی که یه حس بغض ناشی از تصور دور موندن از هم رو، لااقل تو من، القا می کنه.

امروز مثل این آدم حسابی ها شده بودیم. چپ و راست بهمون می گفتن «مهندس». تند تند ازمون عکس می گرفتن و... من هم که بی جنبه، زرتی تو وبلاگ نوشتم.

خیلی دوست داشتم یه نفر رو تو جشنمون ببینم اما اون اونجا نبود. تقصیر من بود که اون اونجا نبود. اعتراف می کنم که دلم براش خیلی تنگ شده.

... ... ... ... ... ... ... ... ...

____________________________________________________________________

چهارشنبه:

امروز چند تا پیامک رد و بدل کردم و نتیجه اش این بود که دلم گرفت. یادمه تو عالم بچگی دوست های زیادی داشتم و البته افرادی هم بودن که خیلی دوست داشتم باهاشون دوست بشم اما نمی شد. همیشه به خودم می گفتم: «اونا عجب آدم های سنگدلی هستن که با وجود اینکه اینقدر بهشون فکر می کنم، اصلا عین خیالشون نیست». همینطور گذشت تا اینکه عکس این قضیه برام رخ داد. حالا من بودم که نمی خواستم با بعضی ها دوست بشم. همین قضیه باعث شد دو تا نکته رو با اعماق وجودم درک کنم؛ اول اینکه چه زجری میکشه اون کسی که خواهان دوستیه و دوم اینکه چه حس خوبیه وقتی که می دونی یکی دوستت داره. خیلی دوست دارم رابطه ام با بعضی ها بهتر از این می بود اما...

تا پارسال بزرگترین آرزوم این بود که برای ادامه ی تحصیل برم یه دانشگاه خوب تو کانادا یا اروپا یا استرالیا. سخته ولی غیر ممکن نیست. نمره های دوره ی کارشناسیم طوریه که با یه ذره تلاش می تونم پذیرش بگیرم.

اما حالا بزرگترین آرزوم تغییر کرده. یه آرزوی بزرگتر جای اون یکی رو گرفته و باعث شده که برای رسیدن بهش، قید اولی رو بزنم. ارزشی که برای دومی قائلم خیلی بیشتر از اولیه و حاضرم براش هر کاری بکنم از جمله زدن قید خیلی از فرصت ها. امیدوارم خدا منو به آرزوم برسونه.

... ... ... ... ... ... ... ... ...

جاتون خالی دیروز با دوستان هماهنگ کردیم و رفتیم استخر. خیلی حال داد. بعدش تصمیم گرفتیم شام درست کنیم و بریم بیرون نوش جان کنیم. این شد که هاشم و مهدی و جواد و محمد (پسرعمه ی جواد) رفتن خوابگاه و یه ماکارونی توپ درست کردن. من هم با احمد رفتیم خونه ی ما و ماشین بابا رو برداشتیم و رفتیم دنبال مهدی منافزاده و در نهایت حرکت کردیم به سمت خوابگاه. خلاصه با دو قابلمه ماکارونی و یه بغل هندونه رفتیم پارک ملت و...

موقع برگشت با دوستان خداحافظی گرمی کردم و همشونو به خدای بزرگ خودم سپردم. امروز فرداست که هر کدومشون برگردن ولایتشون و من بمونم با دل تنگ خودم.

آخ که چه فاز بدیه...

  نظرات ()
مطالب اخیر وبسایت شخصی پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٠ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦ خودخواهی پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ فاصله از مرکز قسمت نبود... ریز می‌بینمت! پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧ فاصله
دوستان من آرزوی آرزو ارکستر صبا فعلا بی‌نام دفتر زندگی من Alt+F9 سطرها و حرف‌ها خوشکده حرفی تازه چشم امید، انتظار و خاطره از نگاه من Agir Law خچاو راه پیشِ رو راز ماه نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند درست پیش از پریدن پروانه ها This Is The First !!! من خودم ساروی ریکا!!! هارمونی خیال کلوپ موسیقی قم سایت تخصصی ویولن بزرگترین آرشیو نت موسیقی بزرگترین وبلاگ تخصصی ویولن بانک دانلود کتابهای الکترونیکی مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی جزوات رشته مهندسی نرم افزار دانلود رایگان کتاب‌های صوتی پرتال زیگور طراح قالب