مجید یاقوتی
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      زندگی من (اتفاقات و خاطرات)
کلید اسرار نویسنده: مجید یاقوتی - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٩

کلید اسرار

      1- دعوای بچگانه

ماجرا مربوط میشه به چند سال پیش، تو یه محله ی باصفا. اون موقع ها وقتی تابستون می شد یا روز تعطیلی بود و بچه ها مدرسه نمی رفتن، همگی دور هم جمع می شدن و فوتبال، هفت سنگ، ورق و... بازی می کردن. مدت ها سرگرمی بچه همین بود تا اینکه سر و کله ی یه همسایه ی جدید تو اون محله پیدا شد. از اون به بعد پسر همسایه جدیده هم میومد و با بقیه ی بچه ها هم بازی می شد. اما زیاد با بقیه صمیمی نشده بود و گاهی اوقات با بعضی هاشون دعواش می شد. اکثر بچه ها از این وضع ناراضی بودن اما خب کاریش نمی شد کرد، می گفتن به مرور زمان اوضاع بهتر میشه. اما نشد.

یه روز پسر همسایه جدیده با دو تا داداش دعواش میشه. نمی دونم دعوا سر چی بوده اما می دونم که پسر همسایه جدیده حرف زور میزده. داداش کوچیکه با اون دست به یقه میشه و داداش بزرگه هم یه لحظه به این فکر میفته که از پشت به طرف حمله کنه. اما در آخرین لحظه به خودش می گه این کار خیلی ناجوانمردانه است و منصرف میشه. به هر حال اون دعوا یه جوری با دخالت دیگران تموم میشه و چند ماه بعد اون همسایه ی دردسرزا از اون محله به محله ی دیگه ای میرن اما یکی از همسایه های اون دو تا داداش که از فامیل های اون همسایه ی دردسرزا بود، همچنان اونجا زندگی می کرد.

5-6 سالی از این ماجرا که میگذره، یه روز داداش بزرگه یاد اون روزها میفته و با خودش میگه: «عجب آدم مزخرفی بود. حقش بود که اون عمل ناجوانمردانه رو در حقش انجام می دادم. با اینکه چند سال از اون موقع گذشته، اما هنوز هم نمی تونم بطور کامل ببخشمش.»

روز بعد که داداش بزرگه از خونه میره بیرون، می بینه رو در خونه ی یکی از همسایه ها ، یه برگه چسبوندن که روش نوشته: «انالله و انا الیه راجعون»

 

 2- ساعت مچیبه خاطر مادیات

سال ها پیش توی یه محله ی باصفا، هر روز بچه ها دور هم جمع می شدن و فوتبال، هفت سنگ، ورق و... بازی می کردن. یه روز که بچه ها مشغول فوتبال بازی کردن بودن، بچه ی شماره ی 1، ساعت مچی خودشو میده به بچه ی شماره ی 2 تا براش نگه داره. وسط های بازی، بچه ی شماره ی 2 تصمیم می گیره بازی رو ترک کنه و برای همین ساعت رو میده به بچه ی شماره ی 3 که بعد از بازی به صاحب اصلیش بده.

روز بعد صاحب ساعته میره سراغ بچه ی شماره ی 2 و سراغ ساعتشو می گیره. اونم میگه من دادمش به یکی از بچه ها اما یادم نیست کی بود. صاحب ساعت میره و باز روز بعد میاد و میگه: «من از همه پرسیدم. دست هیچ کی نبود. تو ساعت منو گم کردی. یا ساعتمو بده یا پولشو.»

هرچی بچه ی شماره ی 2 میگه «ساعت دست من نیست»، «من ساعتو دادم به یکی از بچه ها»، «مطمئنم که دادمش به یه نفر»، به خرج صاحب ساعت نمیره.

مدتی می گذره تا اینکه یه روز بچه ی شماره ی 2 با پدرش میرن بیرون. تو راه بچه ی شماره ی 1 و پدرشو می بینن و بحث ساعت پیش میاد و به ناچار پول ساعت رو به صاحبش می دن.

چند روز بعد دیده می شه که اون ساعته دست همون پسره است. پسره هم میگه از تو کوه پیداش کرده. اما کی باور می کنه!؟

شنیده شده که غیر از ماجرای ساعت، پدر اون پسره کارهای غیراخلاقی دیگه ای رو هم انجام می داد که کم کم و به مرور زمان آشکار شد. نتیجه اش این بود که یهویی یه خونه ی بزرگ خریدن، یه مینی بوس خریدن، چند تا ماشین شخصی خریدن و کلی چیزای دیگه.

از طرفی پدر بچه ی شماره ی 1 و پدر بچه ی شماره 2 همکار هم بودن و از این جهت از حال و روز هم باخبر.

حالا که چند سال از اون موقع گذشته، فکر می کنین چه بلایی سر پدر بچه ی شماره 1 اومده؟

چند وقتیه که از خانمش جدا شده و زندگیش از هم پاشیده. تازه اختلال روانی هم پیدا کرده طوری که با وجود بازنشسته بودن، با لباس پلنگی (آخه قبلاها عضو بسیج بوده) میره اداره و به یاد اون روزایی که تو اداره بوده، میگه «جلسه ساعت چنده؟» و همین جاست که یکی از پسراش دستشو می گیره و از اداره می برتش بیرون.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر وبسایت شخصی پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٠ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦ خودخواهی پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ فاصله از مرکز قسمت نبود... ریز می‌بینمت! پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧ فاصله
دوستان من آرزوی آرزو ارکستر صبا فعلا بی‌نام دفتر زندگی من Alt+F9 سطرها و حرف‌ها خوشکده حرفی تازه چشم امید، انتظار و خاطره از نگاه من Agir Law خچاو راه پیشِ رو راز ماه نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند درست پیش از پریدن پروانه ها This Is The First !!! من خودم ساروی ریکا!!! هارمونی خیال کلوپ موسیقی قم سایت تخصصی ویولن بزرگترین آرشیو نت موسیقی بزرگترین وبلاگ تخصصی ویولن بانک دانلود کتابهای الکترونیکی مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی جزوات رشته مهندسی نرم افزار دانلود رایگان کتاب‌های صوتی پرتال زیگور طراح قالب