مجید یاقوتی
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      زندگی من (اتفاقات و خاطرات)
شرح حال و بهترین خاطرات نویسنده: مجید یاقوتی - پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٢

چند روزی بود که نه دستم به نوشتن می رفت و نه وقتشو داشتم. دستم به نوشتن نمی رفت چون به خاطر موضوعی، چند ماهه که با خودم کلنجار میرم. با خودم کلنجار میرم تا بفهمم که اون حادثه اساسا چه جوری اتفاق افتاد. چه چیزایی دست به دست هم دادن تا اون اتفاقا رخ بدن. و کلا چی شد که اون اتفاق به یکی از تلخ ترین تجربه های زندگیم تبدیل شد. اتفاقی که با گذشت 6 ماه، هنوز ذره ای از ذهنم پاک نشده و مرتب آزارم میده.

بگذریم، الآن وقت این حرفا نیست. امروز باید شاد باشم. باید به آینده فکر کنم. به اینکه در آینده قراره چه کار کنم. به اینکه روزگار چه چیزایی رو برام رقم میزنه. و برای همه ی اینها فقط از خدا کمک می خوام. اصلا برام مهم نیست که دیگران چی بهم بگن. کاری رو که فکر می کنم درست و منطقیه، حتما انجامش می دم. حتی اگه همه باهام مخالف باشن. هیچ ابایی هم ندارم که بگم: خدایا کمکم کن.

اما تو این مدت نمی نوشتم چون واقعا درگیر بودم. کلاس زبان هر روز و سردبیری و صفحه آرایی پیام مهندسی و انتخاب واحد و پیگیری برای ارائه شدن درس ریاضی گسسته و باشگاه هر شب و کلاس ویولن و تمریناش و پینگ پنگ بازی هرشب با حامد و Alt+F9 و ACM و... باعث شده که از تک تک اوقاتی که تو شبانه روز گیر میارم برای خوابیدن استفاده کنم حتی زمانی که تو اتوبوسم، اما با این وجود زمان خوابم به 7 ساعت نمی رسه. دیگه کم کم حساب روزها هم از دستم در رفته بود، طوری که امروز از محمود پرسیم: «امروز چندمه؟» این وسط توجهی که دوستان دارن حسابی شرمنده ام کرده. اگه همین طوری پیش بره احتمالا خودمو گم می کنم. اونم زمانی که خیلی بهش احتیاج دارم و باید کنارم باشه. «خودم» رو میگم.

با این حال از همه ی دوستانی که به وبلاگم سر میزدن و هر بار با همون مطالب قبلی روبرو می شدن و شاید آهی هم می کشیدن، عذر می خوام. امیدوارم که درکم کنین.

اما همه ی اینا میگذرن و فقط خاطراتشون باقی می مونه. ان شاء الله میاد زمانی که به این روزا فکر کنم و به خودم بگم: «یادش بخیر». جمله ای که معمولا حسرت رو  تو دلم میندازه. حسرتی که باعث می شه آرزو کنم که دوباره به هر قیمتی که شده به گذشته برگردم. حسرتی که همین الآنم باهامه. خیلی دوست دارم برم به سال های 70 تا 75. روزایی که با پسرعمه ها و دخترعمه هام دور هم جمع می شدیم و تبلیغات تلویزیون رو اجرا می کردیم. هیچ وقت یادم نمیره اون تبلیغی رو که می گفت: «این چیه، این چی چیه؟... کفش نهرین بچه ها، [اشاره به چپ] شمام می خواین؟... بعله... [اشاره به راست] شمام می خواین؟... بعله». چقدر کیف میداد وقتی دسته جمعی فوتبالیست ها و دوقلوهای افسانه ای رو نگاه می کردیم. وقتی دسته جمعی می رفتیم دوچرخه سواری. وقتی دسته جمعی بادبادک درست می کردیم. وقتی دسته جمعی پاستور بازی می کردیم. وقتی... تنها چیزی که می تونم بگم اینه که: «یادش بخیر». به خودم حسودیم میشه. خنده داره. حسودیم میشه که دیگه خاطراتی مثل اون موقع ها برام تکرار نمیشه.

دیگه داره خیلی طولانی میشه. سرتونو درد آوردم. به هرحال بعد از یه مدت طولانی که چیزی ننویسم و یهو تصمیم بگیرم که بنویسم، اینطوری میشه دیگه. به هرحال ببخشید که وقتتونو با یه مشت خاطرات شخصی گرفتم.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر وبسایت شخصی پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٠ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦ خودخواهی پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ فاصله از مرکز قسمت نبود... ریز می‌بینمت! پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧ فاصله
دوستان من آرزوی آرزو ارکستر صبا فعلا بی‌نام دفتر زندگی من Alt+F9 سطرها و حرف‌ها خوشکده حرفی تازه چشم امید، انتظار و خاطره از نگاه من Agir Law خچاو راه پیشِ رو راز ماه نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند درست پیش از پریدن پروانه ها This Is The First !!! من خودم ساروی ریکا!!! هارمونی خیال کلوپ موسیقی قم سایت تخصصی ویولن بزرگترین آرشیو نت موسیقی بزرگترین وبلاگ تخصصی ویولن بانک دانلود کتابهای الکترونیکی مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی جزوات رشته مهندسی نرم افزار دانلود رایگان کتاب‌های صوتی پرتال زیگور طراح قالب