مجید یاقوتی
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      زندگی من (اتفاقات و خاطرات)
عادی اما متفاوت نویسنده: مجید یاقوتی - سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/٢٥

بعضی از لحظات زندگی، در عین حال که عادی هستن، یه جورایی با بقیه‌ی عادی‌ها فرق می‌کنن. همین تفاوت باعث می‌شه توی ذهن موندگار بشن:

  • حدودا ۲ ساله بودم. دختر عمه‌ام که ۱۰ سالی از من بزرگتره، اومده بود خونه‌ی ما. منو بغل کرده بود و برده بود جلوی ساعت. ساعتی که ثانیه شمار قرمز و دقیقه شمار و ساعت شمار مشکی داشت. ازم می‌پرسید: «مجید! اون قرمزه رو می‌بینی؟» من هم تعجب کرده بودم. آخه مگه می‌شه عقربه‌ی به اون بزرگی رو ندید!؟ به همین خاطر همش فکر می‌کردم باید دنبال یه چیز خاص بگردم اما چیزی جز ساعت و عقربه‌هاش اونجا نبود.
  • حدودا ۹ ساله بودم و رفته بودم بقّالی۱. یک بیت شعر روی یک تکه چوب نوشته شده بود: صد بار بدی کردی دیدی ثمرش را / خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی. در تمام این ۲۴ سال، هیچ جای دیگه‌ای ندیدمش.
  • حدودا 6 ساله بودم. خواب دیدم داخل یک اتاق کاملا بسته افتاده‌ام که روی سقفش یک سوراخ شبیه چاه آب‌های قدیمی وجود داشت. هر بار که تلاش می‌کردم و خودمو به سقف می‌رسوندم که خارج بشم، یک نفر از بیرون، دهانه‌ی چاه رو جابجا و از من دور می‌کرد.
  • حدودا 8 ساله بودم. خواب دیدم جنگ شده. جنگی که فقط در محدوده‌ی خونه‌ی عمه‌ام بود. من هم داشتم می‌جنگیدم. ناگهان یکی از سربازهای دشمن از جلوم در اومد و اسلحه کشید. تنها کاری که در اون لحظه از دستم بر میومد این بود که بگم: «استُپ!». بعد رفتم در جای مناسب سنگر گرفتم و ادامه‌ی جنگ!

بعضی اتفاقات هستن که نمی‌شه گفت توی ذهن موندگارن اما لااقل جالب یا خیلی خوب هستن:

  • سه هفته پیش رفته بودم داروخونه. خیلی شلوغ بود. یه نفر اومد و صدا زد «یاقوتی؟». فکر کردم داره صِدام می‌کنه که بگه نسخه آماده است. بهش گفتم منم. گفت: «نه، یاقوتی شوهر منه!». فکر کرده بود صداش کردن. چند لحظه گذشت. نسخه پیچ صدا زد: «رستگار۲». از اون لحظه به بعد بیشتر حواسمو جمع کردم. دوست داشتم آدم‌های غریبه‌ی دیگه‌ای با فامیل‌های آشنا، پیدا کنم.
  • امروز احسان توکلی و محمد صادقی‌پور رو توی دانشگاه دیدم. نمی‌دونم چرا ارادت خاصی به این دو نفر دارم. عجیب با تریپشون حال می‌کنم.
  • امروز بچه‌های مدرسه‌ای رو دیدم که داشتن برمی‌گشتن خونه. ۷-۸ نفری بودن. یکیشون گفت: «آخ جون! ما واسه فردا هیچی مخش۳ نداریم!». اون یکی گفت: «ما فقط یک صفحه ریاضی داریم». اولی در جوابش گفت: «ما همون یک صفحه رو هم نداریم».

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- اون زمان اسمش بقّالی بود. خیلی که می‌خواستن کلاس بذارن فقط می‌گفتن مغازه.

۲- سینا رستگار از دوستان خوب منه.

۳- عامیانه‌ی مشق

  نظرات ()
مطالب اخیر وبسایت شخصی پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٠ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦ خودخواهی پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ فاصله از مرکز قسمت نبود... ریز می‌بینمت! پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧ فاصله
دوستان من آرزوی آرزو ارکستر صبا فعلا بی‌نام دفتر زندگی من Alt+F9 سطرها و حرف‌ها خوشکده حرفی تازه چشم امید، انتظار و خاطره از نگاه من Agir Law خچاو راه پیشِ رو راز ماه نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند درست پیش از پریدن پروانه ها This Is The First !!! من خودم ساروی ریکا!!! هارمونی خیال کلوپ موسیقی قم سایت تخصصی ویولن بزرگترین آرشیو نت موسیقی بزرگترین وبلاگ تخصصی ویولن بانک دانلود کتابهای الکترونیکی مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی جزوات رشته مهندسی نرم افزار دانلود رایگان کتاب‌های صوتی پرتال زیگور طراح قالب