مجید یاقوتی
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      زندگی من (اتفاقات و خاطرات)
جبران خوبی‌های دوستان و خواص نویسنده: مجید یاقوتی - چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۸

می‌خواهم به پاس همه‌ی دوستی‌هایی که در دانشگاه داشتم و همه‌ی خوبی‌ها و مهربانی‌هایی که از دوستانم دیدم، بزرگ‌ترین کار ممکنی را که از دستم برمی‌آید، برایشان انجام دهم.

برای همین، کسانی که همچنان مرا قابل می‌دادند و از دوستان خود حساب می‌کنند، با خود فکر کنند و بزرگ‌ترین کاری را که از دستان کوچکم برایشان برمی‌آید امر بفرمایند تا با کمال رضایت و دلخوشی انجام دهم.

البته مطمئنا ارزش خوبی‌ها و دوستی‌های ایجاد شده در این مدت، بسیار والاتر از آنی است که جبران پذیر باشد.

و اما امروز...

امروز رفته بودم دانشگاه. به ندرت دانشگاه می‌روم و معمولا فرصتی پیش نمی‌آید تا همه‌ی دوستانم را ببینم؛ اما امروز سعادتی نصیبم شد تا عده ای از خواص را یکجا ببینم. مدت‌ها بود که چنین روز خوبی نداشتم.

  نظرات ()
استاد نمونه نویسنده: مجید یاقوتی - چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧

از بین اساتیدی که تاکنون داشته‌ام، فقط یکی از آنها هست که خیلی قبولش دارم؛ چون هم اخلاق خوبی دارد و هم کارش را خیلی خوب بلد است. همیشه از اینکه شاگرد ایشان هستم به خود می بالم.

دیشب ایشان مرا به منزل خود دعوت کردند. قصد داشتند که یا برای شام بروم منزلشان یا با هم به رستوران برویم اما من نمیخواستم مزاحم شوم. بنابراین ساعت 9:30 شب به منزل استادم رفتم و تا ساعت 1:30 بر روی سایتی که افتخار طراحیاش برای ایشان نصیب من شده است، فایلهایی را آپلود کردم و در مورد موسیقی با هم حرف زدیم. موقع برگشت ایشان پیشنهاد کردند که شب را آنجا بمانم اما من قبول نکردم چون در آن صورت خیلی شرمنده میشدم.

آرزو میکنم که همهی اساتیدم مانند استاد ویولنم باشند.


  نظرات ()
پایان دانشگاه نویسنده: مجید یاقوتی - چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧

نمی‌دانم باید از اینکه دانشگاه دارد تمام می‌شود خوشحال باشم یا ناراحت. دلایل زیادی برای خوشحال بودن وجود دارد در حالیکه برای ناراحت بودن دلایل کمی پیدا می‌کنم.

خوشحالم چون دارم از دست دانشگاهی خلاص می‌شوم که به دانشجویانش آنگونه که فکر می‌کردم بها نمی‌دهد.

خوشحالم از اینکه دیگر پارتی‌بازی‌هایی که در این چهار سال دیدم را نمی‌بینم.

خوشحالم از اینکه امیدوار باشم دیگر تبعیض قائل شدن اساتید و مسئولین را بین پسرها و دخترها نبینم.

خوشحالم از اینکه دیگر درب شمالی و یا هر ایستگاه اتوبوس دیگری، منتظر اتوبوس‌های دقیق دانشگاه نمی‌مانم.

خوشحالم چون دیگر بعضیرها را نمی‌بینم و بعضی‌ها را هم کمتر می‌بینم.

خوشحالم از اینکه این چهار سال، هر طوری که بود، تجربه‌ام را بیشتر کرد.

خوشحالم از اینکه دیگر غذاهای خوش طعم و رنگ سلف و ساندویچ‌های بزرگ و سالم تریا را نمی‌خورم.

خوشحالم از اینکه در این چهار سال، دوستانی پیدا کردم که ارزششان برایم آنقدر هست که دلم برایشان تنگ شود.

و اما...

ناراحتم چون از این به بعد، دلم برای بعضی‌ها تنگ می‌شود. و چه اندکند این بعضی‌ها.

در پایان این چهار سال، دو سوال برایم وجود دارد که خیلی دوست دارم جوابشان را بدانم. آن دو سوال این‌ها هستند:

  • مدتی پیش رابطه‌ام با یکی از دانشجویان دانشگاه به طرز وحشتناکی به هم خورد. اشتباهاتی از جانب من رخ داده بود اما شخصیت آن فرد به گونه‌ای نبود که آن فاجعه‌ی بزرگ رخ دهد. هیچ وقت دلیل بوجود آمدن آن وضعیت را نفهمیدم و درک نکردم.
  • مدتی پیش، یکی از کسانی که خیلی مدیونش هستم به من گفت خیلی چیزها را از من یاد گرفته است، از جمله مردانگی. از آن روز به بعد دائما به این فکر می‌کنم که منظور او چه بوده است.

به هر حال هرطور که بود، دوران کارشناسی هم تمام شد و الآن من هستم با کوله‌باری از امید و آینده‌ای نچندان روشن در پیش رو...

  نظرات ()
مطالب اخیر وبسایت شخصی پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٠ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦ خودخواهی پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ فاصله از مرکز قسمت نبود... ریز می‌بینمت! پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧ فاصله
دوستان من آرزوی آرزو ارکستر صبا فعلا بی‌نام دفتر زندگی من Alt+F9 سطرها و حرف‌ها خوشکده حرفی تازه چشم امید، انتظار و خاطره از نگاه من Agir Law خچاو راه پیشِ رو راز ماه نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند درست پیش از پریدن پروانه ها This Is The First !!! من خودم ساروی ریکا!!! هارمونی خیال کلوپ موسیقی قم سایت تخصصی ویولن بزرگترین آرشیو نت موسیقی بزرگترین وبلاگ تخصصی ویولن بانک دانلود کتابهای الکترونیکی مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی جزوات رشته مهندسی نرم افزار دانلود رایگان کتاب‌های صوتی پرتال زیگور طراح قالب