مجید یاقوتی
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      زندگی من (اتفاقات و خاطرات)
نوروز همه خجسته و پیروز نویسنده: مجید یاقوتی - شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۸

89، سال خوبی بود. تلخی‌هاش بیشتر از شیرینی‌هاش بود اما در مجموع خوب بود؛ چون می‌دونم که می‌تونست بدتر از این باشه اما به لطف دوستان اینطور نشد.

یک سال گذشته اما شاید مهم‌تر از گذشتنش این باشه که ببینیم چطوری گذشته. خیلی فکر کردم اما در نهایت تصمیم گرفتم سه جمله در مورد سال 89 بنویسم:

  • امیدوارم این یه سال، ثابت قدمی منو در بعضی زمینه‌ها ثابت کرده باشه1.
  • امیدوارم تو این یه سال، بدی‌ای در حق کسی نکرده باشم که نتونه منو ببخشه2.
  • امیدوارم تو این یه سال، خوبی‌ای در حق کسی کرده باشم که موقع دعا کردن‌هاش منو هم یادش بیاره.


و اما سال 90...

از صمیم قلب سال جدید رو به همه تبریک می‌گم و امیدوارم سالی بهتر از همه‌ی سال‌های گذشته باشیم.

نوروز همه خجسته و پیروز


---------------------------------------------------------------------

1: از یخ فروشی پرسیدند: «فروختی؟» گفت: «نخریدند، تمام شد!»
2: اگه ازم بدی‌ای دیدین لطفا به بزرگی خودتون ببخشین.

  نظرات ()
روزمرگی نویسنده: مجید یاقوتی - سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٧

الف) اتوبوس ایستاد و سوار شدم. یکی از اتوبوس‌های خصوصی بود. کرایهاش 100 تومان بود و مسافران موقع پیاده شدن باید هزینهاش را پرداخت میکردند.

به ایستگاه آخر رسیدیم و راننده فقط درب جلو را باز کرد تا همه از یک سمت پیاده شوند و 100-تومانهایشان را بدهند. چند ثانیه که گذشت سر و صدای مسافران انتهای اتوبوس بلند شد. به راننده میگفتند که درب عقب را هم باز کند تا زودتر پیاده شوند. اعتراض ها که بالا گرفت، راننده درب را باز کرد.

به کسانی که پیاده میشدند نگاه کردم. تقریبا نیمی از آنها پس از پیاده شدن، نگاهی به 100-تومانهایشان کردند، سپس آن را در جیب خود گذاشتند و رفتند.

ب) ساعت 11:30 شب منتظر تاکسی بودم. یک پراید بوق زد. راننده
اش مرد جوانی بود. 24 ساله، مجرد و در طرح مسکن مهر، مسئول یکی از بخشها بود و ماهیانه 800 هزار تومان درآمد داشت اما همچنان قصد ازدواج نداشت. سوار شدم و راه افتاد.

به بزرگراه که رسیدیم بنزینش تمام شد. چند قدم جلوتر تابلوی «پمپ بنزین 250 متر» نصب شده بود. پیاده شد و یک چهار لیتری از صندوق عقب ماشین برداشت و به سمت پمپ بنزین راه افتاد. از آنجایی که واقعا بیکار بودم، ازش خواستم که اگر دوست دارد من هم با او تا پمپ بنزین بروم، اما او قبول نکرد. هدف من این بود که خیالش راحت باشد اما او شاید در رو دربایستی مانده بود.

ضبط ماشین روشن بود و موسیقی پخش میشد. تقریبا 10 دقیقه گذشت. راننده برگشت و مشغول ریختن بنزین در باک ماشینش شد. ازش پرسیدم چطور به من اعتماد کرده و مرا با ماشینش تنها گذاشته است. هر چه باشد ضبط ماشین سالم بود و به گفتهی خودش حدود 200 هزار تومان میارزید. از داشبوردش هم خبر ندارم. گفت از قیافهام فهمیده که این کاره نیستم. با این وجود به او گفتم به ریسکش نمیارزید.

ج) تاکسی نگه داشت و سوار شدم. از آن سمندهای زردی بود که هم خودش باکلاس به نظر می‌آمد هم رانندهاش که حدود 55 سال سن داشت. حرکت کرد.

معمولا در تاکسی که مینشینم، به نحوهی رانندگی راننده خیلی دقت میکنم. به چهارراه رسیدیم. در خط سه، پشت چراغ قرمز توقف کرد. چراغ که سبز شد راهنمای راست را زد و در آن شلوغی میخواست از خط سه به خط یک بیاد شاید بتواند مسافر دیگری هم سوار کند. رانندههای دیگر به او راه نمیدادند و او به من میگفت: «نگاه کن. مردم یک ذره گذشت ندارند».

وارد بزرگراه شد و بعد از آن هم بلوار امامت. در تمام طول مسیر بین خطوط رانندگی نکرد در حالی که خیابانها شلوغ نبود و حرکت بین خطوط سخت نبود. در تمام مسیر میگفت مردم خیلی بد رانندگی میکنند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن1: مملکته داریم!؟=مردمه داریم!؟
پ.ن2: مردم داریم=مملکت داریم
پ.ن3: اکثر ما موقع رانندگی فقط به کلیات آن توجه می
کنیم و جزئیات را گاهی اصلا به یاد هم نمیآوریم. فقط یاد گرفتهایم طوری رانندگی کنیم که ماشین خاموش نشود، که تصادف نکنیم، که به مقصد برسیم و... و کلیات دیگر شامل پلیس، (غالبا) چراغ قرمز و مواردی از این دست میشود. اما جزئیات، بیشتر جنبهی کلاس یا فرهنگ رانندگی را دارد و ما هم که بسیار با فرهنگیم (!) و در نتیجه خیلی هم ادعایمان میشود.

  نظرات ()
از نقش من تا باور تو نویسنده: مجید یاقوتی - شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٧

گام‌هایش استوار بود و راهش درست می‌نمود. راهی که هیچ بی‌راهه نداشت. راهی که حتی یک دوراهی هم نداشت. راهی که راه‌های دیگر، از ابتدا و انتهایش آغاز می‌شدند.

و اما گام‌هایی که قصد برگشتن نداشت چون که راه را نه فقط می‌دید که حس هم می‌کرد.

راه من در چشم من نقش نگاره می‌زند / جان خسته‌ی مرا بی هیچ نشانه می‌زند

گام‌های خسته‌ام رهرو پیوسته‌ی اوست / آتش پایان او از من زبانه می‌زند

و اینک او مانده بود در پشت سکوتی که هرگز به بلندای آن صدایی را نه شنیده و نه سنگینی‌اش را حس کرده بود. تنها خودش بود و نه کسی دیگر که شاید باری از دوشش بردارد. نه نقشی و نه ظاهری غیر از خود داشت. خودش بود و خودش.

در صدایم بی‌صدایی می‌رود / کز درونش سوز و غوغایی به پاست

نقش من پیوسته و یکسان است / که ز هر رنگی و تغییری جداست

راهش از جنس یک باور بود. تا جایی که آن باور بود، راهش ادامه داشت. و اما آن باور... آن باور، نه درون او که در جایی دگر بود. او فقط منشا آن باور بود.

اما زمان... این زمان بی‌طرف و بی‌هدف... به نظاره نشسته است تا سرانجامی را که مدت‌هاست انتظارش را می‌کشد، از دست ندهد...

و اما نقش تو، باور تو...

  نظرات ()
آلوده‌ی هوشی دگرم نویسنده: مجید یاقوتی - جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٦

از اواسط هفته نسبت به امروز حس خوبی نداشتم و هرچه بیشتر به این روز نزدیک می‌شدم، آن حس شدیدتر می‌گشت. البته این حسی است که مدت‌هاست مهمان ناخواندهی افکار من است؛ اما گاهی شیطنت میکند و افکارم را جولانگاه خود قرار میدهد. امروز هم یکی از آن روزها بود. از همان روزهایی که آن حس غریب اما قریب، بر افکارم و من سیطره داشت. گویی افکارم مال من نیست. گویی مسیر حرکت افکارم را کسی از پس تاریخ مشخص کرده است و بی راههها هم، ره به جایی نمیبرند.

و اما من ناگزیر از مرور خاطرات امروزم. آن پرندهی زیبا، با پرهای رنگی، که بر لب جوی آب میپرید و اینگونه مینمود که فقط در انتظار است و بیجهت حرکت میکند.

برفهایی که با شوق بسیار بسوی زمین میآمدند و زمینی که در ابتدا آنها را در آغوش خود جای داده بود اما به مرور زمان محوشان ساخت؛ گویی که هیچ وقت نباریدهاند.

آتشی که همه را گرم کرد اما انتقام سوختنش را با دودی گرفت که به چشمان ارادتمندانش فرو کرد و اینگونه اشکها را بر گونهها جاری ساخت.

رودی که صدای دلنشینش را به ما هدیه کرد اما در لحظهی عبور، پاهای رهگذران را ناگزیر از اختیارش لرزاند.

گلولهی برفی که نمیدانست مبدا و مقصدش کجاست اما خوب میدانست که چگونه میتواند این حس غریب اما قریب را در دلی تازه کند.

گامهایی که ندانسته و یا شاید هم دانسته، نمیدانم، زردی  آن حس را به تباهی  زمین و رود و آتش و هوا میآلود و نمیدانست که آن حس، خود به تنهایی آلودهی هوشی دگر است.

و زمینی که دهان باز نکرد...

  نظرات ()
مطالب اخیر وبسایت شخصی پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٠ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦ خودخواهی پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ فاصله از مرکز قسمت نبود... ریز می‌بینمت! پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧ فاصله
دوستان من آرزوی آرزو ارکستر صبا فعلا بی‌نام دفتر زندگی من Alt+F9 سطرها و حرف‌ها خوشکده حرفی تازه چشم امید، انتظار و خاطره از نگاه من Agir Law خچاو راه پیشِ رو راز ماه نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند درست پیش از پریدن پروانه ها This Is The First !!! من خودم ساروی ریکا!!! هارمونی خیال کلوپ موسیقی قم سایت تخصصی ویولن بزرگترین آرشیو نت موسیقی بزرگترین وبلاگ تخصصی ویولن بانک دانلود کتابهای الکترونیکی مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی جزوات رشته مهندسی نرم افزار دانلود رایگان کتاب‌های صوتی پرتال زیگور طراح قالب