مجید یاقوتی
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      زندگی من (اتفاقات و خاطرات)
مهر نویسنده: مجید یاقوتی - دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠

هنگامی که مهر شما را فرا می خواند، از پی اش بروید اگرچه راهش دشوار و ناهموار است.

و چون بال هایش شما را در بر می گیرند، وا بدهید، اگرچه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.

و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید، اگرچه صدایش رویاهای شما را بر هم زند، چنان که باد شمال باغ را ویران می کند.

زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد، شما را مصلوب می کند.همچنان که می پروراند، هرس می کند.

همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند، به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آن ها را تکان می دهد.

شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد.

شما را می کوبد تا برهنه کند.

شما را می بیزد تا از خس جدا کند.

شما را می ساید تا سفید کند.

شما را می ورزد تا نرم شوید.

و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید بر خوان مقدسخداوند.

همه ی این کارها را مهر با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید.

اما اگر از روی ترس فقط در پی آرامِ مهر و لذت مهر باشید، پس آنگاه بهتر آن است که تن برهنه ی خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبیِ مهر دور شوید، و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید، اما نه خنده ی تمام را و می گریید، اما نه تمام اشک را.

مهر چیزی نمی دهد مگر خود را، و چیزی نمی گیرد مگر از خود.

مهر تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید؛ زیرا که مهر بر پایه ی مهر پایدار است.

هنگامی که مهر می ورزید مگویید «خدا در دل من است»، بگویید «من در دل خدا هستم».

و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید، زیرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد برد.

مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد.

اما اگر مهر می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید، زنهار که خواهش ها این ها باشند:

آب شدن، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند.

آشنا شدن با درد مهربانی بسیار.

زخم برداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید.

و خون دادن از روی رغبت و با شادی.

بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده ی پرواز و به جا آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهرورزی.

آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه ی مهر.

بازگشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان.

و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوست شان می دارید، با نغمه ی ستایشی بر لب.



از: جبران خلیل جبران ----> پیامبر و دیوانه

  نظرات ()
بارسا همه ی جام ها را درو کرد نویسنده: مجید یاقوتی - یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٩

جام باشگاه های جهان، آخرین جام ممکن بود که بارسا آن را هم برد.

 

یوهّووووو

 

  نظرات ()
زندگی من نویسنده: مجید یاقوتی - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/٢٤

زندگی بی دردسر، تنها آرزویی بود که داشتم چون تصور اینکه در زندگی، دردسر وجود نداشته باشد، برایم دردسر شده بود. همش به این فکر می کردم که روش درست زندگی رو باید پیدا کنم یا روش زندگی درست رو؟

وقتی که برای پیدا کردن جواب سوالم، به اطرافیانم نگاه کردم، دید آنها را نسبت به زندگی بسته دیدم. یکی عاشق عشق بود و سرش با سرنوشتش سرگردان. یکی دیگر، کار دیگری جز درس نداشت. یکی دیگر، انتقامِ انتقامِ دیگری را می گرفت. یکی دیگر، امید ناامیدان را پرامید می ساخت.

کمی با خودم فکر کردم...

گفتم: «مجید! عاشق عشق شو.»

مجید گفت: «شک نکن که به من شک می کنند

گفتم: «بیا درسِ درس خواندن بخوان

مجید گفت: «خواندنی ها را به درس، بارها من خوانده ام

گفتم: «انتقامِ انتقامش را بگیر.»

مجید گفت: «دوستم را دوست دارم. دوستی با انتقام هیچ دوست نیست.»

گفتم: «امید ناامیدان باش.»

مجید گفت: «امیدوارم امیدِ امیدواران با ناامیدی برنیامیزد و ناامیدان را به امیدِ امیدواران، در گوشه ای پنهان نیاویزند.»

خواستم بگویم که باز هم بگو، اما مجید گفت: «دیگر هیچ نگو

 

من دیگر هیچ نگفتم و او نیز نگفت.

  نظرات ()
شکایت از خدا به خدا نویسنده: مجید یاقوتی - جمعه ۱۳۸۸/٩/٢٠

مرگ

چرا؟

مگه چیکار کرده بود؟

چرا اینطوری داری امتحانش می کنی؟

مگه آدم درستکاری نبود؟

بد اخلاق بود یا کارهای بد زیادی می کرد؟

چرا تا آخر ترم صبر نکردی؟

نگفتی از درسش می مونه؟

نگفتی چطور باید تحمل کنه؟

نگفتی تو این شهر غریبه؟

نگفتی بدجوری تو حسرت آخرین حرفایی که باهاش زده می مونه؟

چرا نذاشتی یه بار دیگه سیر ببیندش؟

چرا؟

  نظرات ()
همزیستی دل و عشق و ناخن و او نویسنده: مجید یاقوتی - چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/۱۸

خودم

در و دیوار دلم را با ناخن های نداشته ام می خراشم تا که شاید سختی کار مانع فراموشی ام شود. با دست لرزان می خراشم. خشن، بی رحم و بی وقفه می خراشم. می خراشم و می نویسم که دیگر بر سر کوچه های تنهایی منشین و گدایی عشق را مکن. آخر چیزی که از گدایی بدست آید باد آورده است و آفتاب لب بوم و با آمد و شد یک پلک ناپیدا می گردد.
گاه دستم از خراشیدن خسته می شود، پس با دست دیگرم دوباره شروع می کنم تا مگر قصه ی دردم را، تجربه ی تلخم را، عشقم را، از یاد نبرم.
و ناخن های نداشته ام چه خوب می خراشند. آنجا که لازم است، عمیق و جایی دیگر را سطحی. به این کار عادت کرده اند. کارشان را خوب بلدند. و من تنها نظاره گر آنها هستم و با اشک دیدگانم، خون دلم را می شویم تا چشم بی چشمان سرزنش وار منگردش.
خوب که می اندیشم، می بینم که خود من هم همینگونه می نگرم. پس چه فرقی است بین من و دیگران!؟ چند صباحی است که به این تفاوت ها می اندیشم. می اندیشم و هر بار به این نتیجه می رسم که باید دوباره شروع کنم. شروع کنم تا که شاید بلبل خوش آواز خوشبختی باز هم در بیشه زار متروک دلم نغمه سرایی کند. باشد که پرندگان خوش صدا را به میهمانی باغ من و او دعوت کند. اما... اما چگونه؟ با چه جراتی؟ این همه خون دل کافی نبود؟ و اگر این بار هم، چون گذشته، روزگار، دستانم را خالی بگذارد چه؟ مطمئنا تا آن موقع ناخن هانم بلندتر شده اند و خراشیدن راحت تر و در آن صورت دیگر اثری از دل و عشق نخواهد ماند و بار سومی در کار نیست.

ای کاش فاصله ها زیاد نبود/آرزوهای خسته ام به باد نبود
در بیان حرف دل یا شاید عشق/نیازی به این همه نماد نبود
این چه رازی است که هر کس می رسد از گرد راه/با نظر به این دلم گوید که سالی شاد نبود
بی صدا از دل پرخون خودم می پرسم/که چرا این روزگار، بر وفق مراد نبود

 

*چند وقت پیش یاد گذشته افتادم و حس ادبی ای که اون موقع بر حسب تصادف داشتم، باعث شد این متن رو بنویسم. شما جدی نگیرید!

  نظرات ()
بارسا نویسنده: مجید یاقوتی - دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٩

بارسایی هاش هورااااا!

 

  نظرات ()
روایت مقدس ۱۲۹ نویسنده: مجید یاقوتی - شنبه ۱۳۸۸/٩/٧

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش

راهبه سوار میشه و راه میفتن

چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه

راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه

چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار! کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه

بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده، سریع میدوه و از توی کتاب، روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه  و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!


نتیجه ی اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی

 

این مطلب مال خودم نیست، خیلی جاهای دیگه دیدمش اما نمی دونم نویسنده اش کیه. شرایط اقتضا کرد که این پست رو بذارم. امیدوارم که اشتباه نکرده باشم.

  نظرات ()
مطالب اخیر وبسایت شخصی پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٠ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦ خودخواهی پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ فاصله از مرکز قسمت نبود... ریز می‌بینمت! پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧ فاصله
دوستان من آرزوی آرزو ارکستر صبا فعلا بی‌نام دفتر زندگی من Alt+F9 سطرها و حرف‌ها خوشکده حرفی تازه چشم امید، انتظار و خاطره از نگاه من Agir Law خچاو راه پیشِ رو راز ماه نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند درست پیش از پریدن پروانه ها This Is The First !!! من خودم ساروی ریکا!!! هارمونی خیال کلوپ موسیقی قم سایت تخصصی ویولن بزرگترین آرشیو نت موسیقی بزرگترین وبلاگ تخصصی ویولن بانک دانلود کتابهای الکترونیکی مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی جزوات رشته مهندسی نرم افزار دانلود رایگان کتاب‌های صوتی پرتال زیگور طراح قالب