مجید یاقوتی
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      زندگی من (اتفاقات و خاطرات)
رفت تا او زنده بماند نویسنده: مجید یاقوتی - پنجشنبه ۱۳۸۸/۸/٢۸

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: «یواش تر برو من می ترسم

مرد جوان: «نه، این جوری خیلی بهتره

زن جوان: «خواهش می کنم، من خیلی می ترسم

مرد جوان: «خوب، اما اول باید بگوی که دوستم داری

زن جوان: «دوستت دارم، حالا می شه یواش تر برونی

مرد جوان: « مرا محکم بگیر

زن جوان: «خوب، حالا می شه یواش تر برونی

مرد جوان: «باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه نمی تونم برونم. اذیتم می کنه

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت به ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمی می آید و بازدمی می رود، اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

  نظرات ()
الکساندر فلمینگ نویسنده: مجید یاقوتی - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/٢٦

فلمینگ

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید.

مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.

اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادی

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگیرم

در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف‌زاده پرسید: «پسر شماست؟»

کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»

- با هم معامله می‌کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمینگ از دانشکده ی پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الریه مبتلا شد.

چه چیزی نجاتش داد؟ پنسیلین

  نظرات ()
نیمه ی شرافتمندانه ی زندگی نویسنده: مجید یاقوتی - یکشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٤

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان
می افتم.

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن. روز اول ماه و هنگامی که که از بانک به اداره برمی گشت، به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ می کشید. نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است.

روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند.

هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم،
همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.

ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:

«تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟"
گفتم: «نه»

گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»
گفتم: «نه»

گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»
گفتم: «نه»

گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»
گفتم:«نه»

گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»

گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره...نه...نمی دونم...»

ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین. به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.

به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟»
جواب دادم: «نه»

ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی»

  نظرات ()
مدیریت زمان نویسنده: مجید یاقوتی - شنبه ۱۳۸۸/۸/٢۳

یک کارشناس مدیریت زمان که در حال صحبت برای عده ای از دانشجویان رشته ی بازرگانی بود، برای تفهیم موضوع، مثالی به کار برد که دانشجویان هیچ وقت آن را فراموش نخواهند کرد.

مدیریت زمان

او همانطور که روبروی این گروه از دانشجویان ممتاز نشسته بود گفت: «بسیار خوب، دیگر وقت امتحان است
سپس یک کوزه ی سنگی دهان گشاد را از زیر زمین بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت.
پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ که هر کدام به اندازه ی یک مشت بود را یک به یک و با دقت درون کوزه چید.

وقتی کوزه پر شد و دیگر هیچ سنگی در آن جا نمی گرفت از دانشجویان پرسید:

«آیا کوزه پر است؟»
همه با هم گفتند: «بله»
او گفت: «واقعاً؟»

شی های ریز

سپس یک سطل شن از زیر میزش بیرون آورد. مقداری از شن ها را روی سنگ های داخل کوزه ریخت و کوزه را تکان داد تا دانه های شن خود را در فضای خالی بین سنگ ها جای دهند.

بار دیگر پرسید: «آیا کوزه پر است؟»

این بار کلاس از او جلوتر بود، یکی از دانشجویان پاسخ داد:
«
احتمالا نه»

او گفت: «خوب است» و سپس یک سطل ماسه از زیر میز بیرون آورد و ماسه ها را داخل کوزه ریخت.

ماسه ها در فضای خالی بین سنگ ها و دانه های شن جای گرفتند. او بار دیگر گفت:
«
خوب است»

در این موقع یک پارچ آب از زیر میز بیرون آورد و شروع به ریختن آب در داخل کوزه کرد تا وقتی که کوزه لب به لب پر شد. سپس رو به کلاس کرد و پرسید: «چه کسی می تواند بگوید نکته این مثال در چه بود؟»

یکی از دانشجویان مشتاق دستش را بلند کرد و گفت: این مثال می خواهد به ما بگوید که برنامه زمانی ما هر چقدر هم که فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش کنیم همیشه می توانیم کارهای بیشتری در آن بگنجانیم.

استاد پاسخ داد: «نه! نکته این نیست. حقیقتی که این مثال به ما می آموزد این است که اگر سنگ های بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهید یافت.

سنگ های بزرگ زندگی شما کدام ها هستند؟

فرزندتان، محبوبتان، تحصیلتان، رویاهایتان، انگیزه های با ارزش، آموختن به دیگران، انجام کارهایی که به آن عشق می ورزید، زمانی برای خودتان، سلامتی تان و ...»

به یاد داشته باشید که ابتدا این سنگ های بزرگ را بگذارید، در غیر این صورت هیچ گاه به آن ها دست نخواهید یافت.

اگر با کارهای کوچک (شن و ماسه) خود را خسته کنید، زندگی خود را با کارهای کوچکی که اهمیت زیادی ندارند پر می کنید و هیچ گاه وقت کافی و مفید برای کارهای بزرگ و مهم (سنگ های بزرگ) نخواهید داشت.

پس امشب یا فردا صبح، هنگامی که به این داستان کوتاه فکر می کنید، این سوال را از خود بپرسید:

«سنگ های بزرگ زندگی من کدام اند؟»

آنگاه اول آنها را در کوزه خود بگذارید.

  نظرات ()
بازگشت نویسنده: مجید یاقوتی - شنبه ۱۳۸۸/۸/٢۳

حدود دو هفته بود که حسابی بهم ریخته بودم و حوصله ی هیچ کاری، هیچ کسی و خلاصه هیچ چیزی رو نداشتم. تصمیم گرفتم که چند وقتی، خودم تنهایی فکر کنم. البته مسافرت تهرانی که رفتم با بچه های ای سی ام، خیلی بهم کمک کرد. اونجا اردشیر رو دیدم و از این بابت خیلی خوشحال شدم. اون موقع اردشیر خواست تا در این مورد باهام صحبت کنه و حتی برای ترغیب کردن من به حرف زدن، گفت: «من هم یه بار اینطوری شدم». اما من به دلایلی بحث رو ادامه ندادم، اردشیر هم دیگه ادامه نداد. از اونجایی که تصمیمم این بود که تنهایی فکر کنم، برای اینکه وسوسه نشم تا به وبلاگم سر بزنم، اون بلا رو سرش آوردم.

حالا دیگه همه چی تموم شده و اتفاقی که هیچ وقت دوست نداشتم بیفته، افتاده و دیگه کاریش نمی شه کرد. پس باید دوباره شروع کنم. این دفعه باتجربه تر از گذشته ام. شاید دیگه گول روزگار رو نخورم. تو این مدت یاد گرفتم که نباید به روزگار اعتماد کنم. یاد گرفتم که همیشه کسایی هستند که بشه بهشون اعتماد کرد، اما نباید به روزگار اعتماد کرد. فهمیدم که دکتر شریعتی راست می گفت که حتی دروغ مصلحتی هم نباید گفت. فهمیدم که گاهی اوقات تو زندگی جوری تنها میشی که هیچ کی باهات نیست، جز...

تنها با او

و خلاصه خیلی چیزها یاد گرفتم. بعضی از همین چیزایی که یاد گرفتم رو مدیون اردشیر و خانم رحیمی ام. همین جا رسما ازشون تشکر می کنم.

در آخر می خوام یه رمان از فرهاد معرفی کنم. اسمش «آواز درنا»ست. تقریبا یک ساله که دارم می خونمش. فکر می کنم به وسطاش رسیدم. خیلی قشنگه.

  نظرات ()
کلید اسرار نویسنده: مجید یاقوتی - سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٩

کلید اسرار

      1- دعوای بچگانه

ماجرا مربوط میشه به چند سال پیش، تو یه محله ی باصفا. اون موقع ها وقتی تابستون می شد یا روز تعطیلی بود و بچه ها مدرسه نمی رفتن، همگی دور هم جمع می شدن و فوتبال، هفت سنگ، ورق و... بازی می کردن. مدت ها سرگرمی بچه همین بود تا اینکه سر و کله ی یه همسایه ی جدید تو اون محله پیدا شد. از اون به بعد پسر همسایه جدیده هم میومد و با بقیه ی بچه ها هم بازی می شد. اما زیاد با بقیه صمیمی نشده بود و گاهی اوقات با بعضی هاشون دعواش می شد. اکثر بچه ها از این وضع ناراضی بودن اما خب کاریش نمی شد کرد، می گفتن به مرور زمان اوضاع بهتر میشه. اما نشد.

یه روز پسر همسایه جدیده با دو تا داداش دعواش میشه. نمی دونم دعوا سر چی بوده اما می دونم که پسر همسایه جدیده حرف زور میزده. داداش کوچیکه با اون دست به یقه میشه و داداش بزرگه هم یه لحظه به این فکر میفته که از پشت به طرف حمله کنه. اما در آخرین لحظه به خودش می گه این کار خیلی ناجوانمردانه است و منصرف میشه. به هر حال اون دعوا یه جوری با دخالت دیگران تموم میشه و چند ماه بعد اون همسایه ی دردسرزا از اون محله به محله ی دیگه ای میرن اما یکی از همسایه های اون دو تا داداش که از فامیل های اون همسایه ی دردسرزا بود، همچنان اونجا زندگی می کرد.

5-6 سالی از این ماجرا که میگذره، یه روز داداش بزرگه یاد اون روزها میفته و با خودش میگه: «عجب آدم مزخرفی بود. حقش بود که اون عمل ناجوانمردانه رو در حقش انجام می دادم. با اینکه چند سال از اون موقع گذشته، اما هنوز هم نمی تونم بطور کامل ببخشمش.»

روز بعد که داداش بزرگه از خونه میره بیرون، می بینه رو در خونه ی یکی از همسایه ها ، یه برگه چسبوندن که روش نوشته: «انالله و انا الیه راجعون»

 

 2- ساعت مچیبه خاطر مادیات

سال ها پیش توی یه محله ی باصفا، هر روز بچه ها دور هم جمع می شدن و فوتبال، هفت سنگ، ورق و... بازی می کردن. یه روز که بچه ها مشغول فوتبال بازی کردن بودن، بچه ی شماره ی 1، ساعت مچی خودشو میده به بچه ی شماره ی 2 تا براش نگه داره. وسط های بازی، بچه ی شماره ی 2 تصمیم می گیره بازی رو ترک کنه و برای همین ساعت رو میده به بچه ی شماره ی 3 که بعد از بازی به صاحب اصلیش بده.

روز بعد صاحب ساعته میره سراغ بچه ی شماره ی 2 و سراغ ساعتشو می گیره. اونم میگه من دادمش به یکی از بچه ها اما یادم نیست کی بود. صاحب ساعت میره و باز روز بعد میاد و میگه: «من از همه پرسیدم. دست هیچ کی نبود. تو ساعت منو گم کردی. یا ساعتمو بده یا پولشو.»

هرچی بچه ی شماره ی 2 میگه «ساعت دست من نیست»، «من ساعتو دادم به یکی از بچه ها»، «مطمئنم که دادمش به یه نفر»، به خرج صاحب ساعت نمیره.

مدتی می گذره تا اینکه یه روز بچه ی شماره ی 2 با پدرش میرن بیرون. تو راه بچه ی شماره ی 1 و پدرشو می بینن و بحث ساعت پیش میاد و به ناچار پول ساعت رو به صاحبش می دن.

چند روز بعد دیده می شه که اون ساعته دست همون پسره است. پسره هم میگه از تو کوه پیداش کرده. اما کی باور می کنه!؟

شنیده شده که غیر از ماجرای ساعت، پدر اون پسره کارهای غیراخلاقی دیگه ای رو هم انجام می داد که کم کم و به مرور زمان آشکار شد. نتیجه اش این بود که یهویی یه خونه ی بزرگ خریدن، یه مینی بوس خریدن، چند تا ماشین شخصی خریدن و کلی چیزای دیگه.

از طرفی پدر بچه ی شماره ی 1 و پدر بچه ی شماره 2 همکار هم بودن و از این جهت از حال و روز هم باخبر.

حالا که چند سال از اون موقع گذشته، فکر می کنین چه بلایی سر پدر بچه ی شماره 1 اومده؟

چند وقتیه که از خانمش جدا شده و زندگیش از هم پاشیده. تازه اختلال روانی هم پیدا کرده طوری که با وجود بازنشسته بودن، با لباس پلنگی (آخه قبلاها عضو بسیج بوده) میره اداره و به یاد اون روزایی که تو اداره بوده، میگه «جلسه ساعت چنده؟» و همین جاست که یکی از پسراش دستشو می گیره و از اداره می برتش بیرون.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر وبسایت شخصی پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٠ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦ خودخواهی پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ فاصله از مرکز قسمت نبود... ریز می‌بینمت! پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧ فاصله
دوستان من آرزوی آرزو ارکستر صبا فعلا بی‌نام دفتر زندگی من Alt+F9 سطرها و حرف‌ها خوشکده حرفی تازه چشم امید، انتظار و خاطره از نگاه من Agir Law خچاو راه پیشِ رو راز ماه نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند درست پیش از پریدن پروانه ها This Is The First !!! من خودم ساروی ریکا!!! هارمونی خیال کلوپ موسیقی قم سایت تخصصی ویولن بزرگترین آرشیو نت موسیقی بزرگترین وبلاگ تخصصی ویولن بانک دانلود کتابهای الکترونیکی مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی جزوات رشته مهندسی نرم افزار دانلود رایگان کتاب‌های صوتی پرتال زیگور طراح قالب