مجید یاقوتی
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      زندگی من (اتفاقات و خاطرات)
قصه ی دو دوست نویسنده: مجید یاقوتی - جمعه ۱۳۸۸/٤/۱٢

تنهایی حاصل از قهر

یادش بخیر... ترم اول دانشگاه بود... اون موقع من هنوز بچه ها رو خیلی نمی شناختم. اما می تونستم تشخیص بدم که کیا بیشتر با هم راه میرن... از بین همه ی کسایی که دوروبرم بودن، چهار نفر رو که بیشتر شبیهم بودن، پیدا کردم. اونا خیلی با هم دوست و مهربون بودن... کم کم با یکیشون تو کلاس مبانی آشنا شدم. بچه ی مشهد نبود و تو خوابگاه زندگی می کرد. یه روز رفتم اتاقشون. نمی دونم برای چی رفته بودم، اما اونجا متوجه شدم که اگه تا حالا یه مورد دوستی واقعی دیده باشم، دوستی این چهار نفره؛ مخصوصا دو تا از اونا که واقعا دوستای خوبی برای هم بودن؛ اونقدر خوب که از ترم بعد که اتاقاشون دو نفره شد، باز هم تو یه اتاق بودن. تو پروژه هاشون، با هم بودن... وقتی می رفتن بیرون برای گردش، با هم بودن... اگه تو مسابقه ای شرکت می کردن، با هم بودن... موقع انتخاب واحد مثل هم درس برمی داشتن و سر کلاسا، با هم بودن... خلاصه هر کار می کردن، با هم بودن. از نظر من هم هر دوشون آدمای ایده آلی بودن. طوری که کم کم تبدیل به بهترین دوستای من شده بودن.

از چند وقت پیش متوجه شدم که از ترم دیگه قراره هم اتاقی نباشن. اولش با خودم فکر کردم که شاید رابطه شون با هم بهم خورده. اما دلیل یکیشون برای اینکار، این بود که تو ترم 7 یه اتاق تکی بگیره و برای کنکور درس بخونه. این حرفش یه ذره خیالمو راحت کرده بود، اما یه جای کار می لنگید. تا اینکه این اواخر کم کم متوجه شدم که اونا از هم فاصله گرفتن. یه جورایی زدن به تیپ همدیگه. زیاد با هم نیستن... می خوان برن بیرون، با هم نیستن... می خوان برن سلف، با هم نیستن... تو پروژه ها، با هم نیستن... معمولا توی اتاقشون، با هم نیستن... خلاصه تو هر کاری که می کنن، با هم نیستن. تا اینکه یه روز رفتم به یکیشون گفتم، شماها چتون شده؟ ناسلامتی هم اتاقی هستین. چرا مثل غریبه ها با هم رفتار می کنین؟ چرا به همدیگه توجه نمی کنین؟ ....؟

خیلی سخت می شد ازشون حرف کشید که چی شده. شاید به خاطر این بود که اونا هنوز همدیگه رو دوست داشتن و نمی خواستن بقیه از ماجرا باخبر بشن، حتی من که جزء بهترین دوستاشونم و هر وقت که می رم خوابگاه، میرم اتاق اونا. بالاخره یکیشون رو وادار کردم که حرف بزنه. اعتراف کرد که رابطشون به طرز شدیدی بهم خورده. یه سری دلایل هم آورد که تقصر رو بندازه گردن دیگری. با دیگری هم که صحبت کردم، اعتراف کرد، اما تقصیر رو گردن اون یکی نینداخت؛ به قول اون هیچ کدوم از اونا، از این وضعیت خوشحال نیست؛ هر دوشون ناراحتن که اینطوری دوستیشون بهم خورده.

من نمی دونم که این وسط حق با کیه، اما می دونم که اگه بخوام کسی رو مقصر بدونم، هیچ کدوم از اونا به تنهایی مقصر نیست، بلکه هردوشون مقصرن. هر مشکلی که پیش اومده، خودشون پیش آوردن؛ با بی توجهیشون به دیگری... با خودبینیشون... با رعایت نکردن حقوق دیگری... با توجه بیش از حد به مسائل و افرادی که مستحق اون همه ی توجه نبودن... با عدم ابراز دوستیشون... و خیلی چیزای دیگه...

به هر حال مشکلیه که پیش اومده و من هم نمی تونم ببینم که دو نفر که یه زمانی اونقدر با هم دوست بودن، این همه از هم فاصله گرفتن. البته اینکه اوج وخامت این ماجرا وصل شده به تابستون، شاید باعث بهبودی اوضاع بشه. شاید یه مدتی هم دیگه رو نبینن باز هم دلشون واسه همدیگه تنگ بشه. شاید بشینن با خودشون فکر کنن که هر کدوم چه اشتباهی رو مرتکب شدن که کار به اینجا کشیده شده.

امیدوارم که اونا دوباره مثل اون روزای اولی که دانشگاه قبول شده بودیم، دوستای خوبی بشن... امیدوارم اول مهر که میام دانشگاه، باز هم اونا رو با هم ببینم... امیدوارم که اگه تو این ماجرا من هم تقصیر دارم، اونا منو ببخشن... امیدوارم که اونا به یه دوستی تازه امیدوار باشن... امیدوارم...

 

  نظرات ()
یعنی میگی راحت شدم؟ نویسنده: مجید یاقوتی - پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٤

یه جورایی اینم ادامه ی مطلب قبلیه.

بالاخره بعد از کلی مشقت امتحانام تموم شد. امتحانای این ترم با ترمای قبل خیلی فرق داشت. هر ترم میومدیم امتحان میدادیم و می رفتیم، اما این ترم افتضاح بود. چه قبل از امتحان، چه بعدش. تو دو تا امتحان آخر که فقط خدا کمکم کرد. اما با همه ی اینها فکر می کنم که بد نشد.

بگذریم، جاتون خالی دیروز رفته بودیم خوابگاه و کلی کانتر زدیم تو رگ و حالشو بردیم.  آخه بازی بعد امتحانا خیلی حال میده. تازه بعدش رفتیم شهربازی و اونجا هم خیلی خوش گذروندیم.

امروز هم که داداشم کنکور داشت. خودش می گفت خوب بوده. حالا می تونم با خیال راحت تو خونه با صدای بلند ویولن بزنم. دیگه کسی نیست که بگه مسعود کنکور داره (منظورم مامانمه).

بعد از کنکور داداشم، قرار بود دوباره ما مشهدیا بریم خوابگاه برای فوتبال و کامپیوتر بازی و اینا که منصرف شدیم چون دانشگاه واقعا معرکه است. نگهبان میگه تو این روزا که کنکور برگزار میشه فقط خوابگاهی ها می تونن برن تو دانشگاه، درحالیکه تو اطلاعیه ی سایت دانشگاه، در مورد ورود به دانشگاه چیزی ننوشته.

با این حساب تا یکشنبه نمیشه کاری کرد جز پروژه نوشتن. آخه تا آخر هفته ی دیگه باید سه تا پروژه ی درسی و یک پروژه ی غیر درسی تحویل بدم. این وسط باید کلاس زبان هم ثبت نام کنم. علاوه بر این دعا کنم که نمره هام بد نشه.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر وبسایت شخصی پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٠ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦ خودخواهی پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ فاصله از مرکز قسمت نبود... ریز می‌بینمت! پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٧ فاصله
دوستان من آرزوی آرزو ارکستر صبا فعلا بی‌نام دفتر زندگی من Alt+F9 سطرها و حرف‌ها خوشکده حرفی تازه چشم امید، انتظار و خاطره از نگاه من Agir Law خچاو راه پیشِ رو راز ماه نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند درست پیش از پریدن پروانه ها This Is The First !!! من خودم ساروی ریکا!!! هارمونی خیال کلوپ موسیقی قم سایت تخصصی ویولن بزرگترین آرشیو نت موسیقی بزرگترین وبلاگ تخصصی ویولن بانک دانلود کتابهای الکترونیکی مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی جزوات رشته مهندسی نرم افزار دانلود رایگان کتاب‌های صوتی پرتال زیگور طراح قالب