زندگی من

اتفاقات و خاطرات
 
برداشت
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٤  

همه‌ی ما در زندگی روزمره، بارها به مسائلی برخورد می‌کنیم که به اندازه‌ی کافی واضح نیستند تا بتوانیم نتیجه‌ی قطعی بگیریم. در این مواقع، سعی می‌کنیم با توجه به درکی که از آن مسئله داشته‌ایم و تجربه‌ای که از قبل داریم، محتمل‌ترین نتیجه را بگیریم.

برای همه‌ی ما بارها پیش آمده که برداشتی که کرده‌ایم اشتباه بوده باشد. هرچه تجربه‌ی بیشتری داشته باشیم و این توانایی را داشته باشیم که بیشترین درک را از مسئله بدست آوریم، تعداد اشتباهاتمان هم کمتر می‌شود. اما چطور می‌توانیم بفهمیم برداشتی که کرده‌ایم درست است یا نه؟

مسلما بسته به شرایط، روش‌های مختلفی را امتحان می‌کنیم. ممکن است صبر کنیم تا به مرور زمان، اطلاعاتمان کامل‌تر شود و برداشت قدیم را با اطلاعات جدید مقایسه کنیم. راه دیگر این است که اگر برداشتمان در مورد شخص خاصی است یا شخص خاصی نتیجه‌ی قطعی می‌داند، از او در مورد برداشتمان سوال کنیم. صد البته که روش‌های دیگری هم وجود دارند.

متاسفانه همه‌ی روش‌ها ایراداتی دارند. مثلا روش اول ممکن است خیلی زمان‌بر باشد. روش دوم ممکن است محدودیت‌هایی داشته باشد. گاهی اوقات، دوست نداریم شخص مورد نظر، از برداشتمان مطلع شود. اما مشکل بزرگ‌تر این است که حتی گاهی، اگر از شخص مورد نظر در مورد درستی و غلطی برداشتمان سوال بپرسیم، بنا به دلایلی ممکن است جواب صحیح ندهد که در این صورت، بیشتر گمراه خواهیم شد.

یکی از شرایطی که ممکن است منجر به از بین رفتن اعتمادها شود، چیزی است که در آخرین جمله‌ی پاراگراف قبلی نوشتم. به عنوان مثال، در بین دوستان و آشنایان، رفتارهایی را از شخصی مشاهده می‌کنیم که برای ما تازگی دارند و یک عامل ناشناخته محسوب می‌شوند. بنابراین سعی می‌کنیم با توجه به رفتار مشاهده شده، ویژگی‌های فردی آن شخص و تجربه‌هایمان، در مورد علت آن رفتارها، آینده‌ی آن‌ها و... برداشت‌هایی بکنیم؛ برداشت‌هایی که قطعی نیستند. سپس به دنبال از بین بردن این عدم قطعیت می‌رویم. حالا فرض کنید برای این کار، از شخص مورد نظر سوال می‌کنیم. سوالمان می‌تواند واضح یا انحرافی باشد. در سوال انحرافی می‌خواهیم با بدست آوردن جواب سوالاتی که به نوعی به داستان مربوط هستند، تخمین بهتری از برداشتمان را بدست آوریم. اما در سوالات واضح، بطور مستقیم از شخص مورد نظر سوال می‌پرسیم که آیا برداشت ما درباره‌ی او درست هست یا نه. فرض کنید روش آخر را انتخاب می‌کنیم و شخص مورد نظر، بنا به دلایلی، برداشت ما را رد می‌کند؛ علاوه بر این ناراحت می‌شود که چرا در مورد او چنین قضاوتی را کرده‌ایم. در نهایت ما را شماتت می‌کند و احتمالا ما هم به خاطر این اتفاق از او عذرخواهی می‌کنیم. اما...

چیزی که ممکن است عاملی برای از بین رفتن اعتمادها شود، همان گذر زمان و بدست آمدن اطلاعات دقیق از ماجراست. با اطلاعاتی که بدست می‌آوریم، متوجه می‌شویم که برداشتمان از ابتدا درست بوده و همه‌ی آن تکذیب‌ها و شماتت‌ها، ناروا بوده است. یک عامل دیگر هم هست که بیشتر از قبلی، اعتمادمان را به فرد مورد نظر تضعیف می‌کند. و آن هنگامی است که آن شخص همواره از دیگران بخواهد تا اگر در مورد مسئله‌ای به او شک دارند، به جای خیال بافی یا همان برداشت، از خودش سوال کنند تا برایشان توضیح دهد.

در این حالت، چگونه می‌توان مانع از تخریب اعتمادها شد!؟



 
دو تا «من/سیم کارت»، چرا؟
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸  

چرا بعضی افراد دو تا «من کارت»، دو تا «سیم کارت» از یک اپراتور یا... دارند؟

افراد زیادی رو دیدم که موقع سوار شدن به اتوبوس، «من کارت»شون رو جلوی دستگاه می‌گیرن، اما بوق اخطار به صدا در میاد به نشونه‌ی این که شارژ من کارت تموم شده. بعد بلافاصله دست توی جیبشون می‌کنن و از یک من کارت دیگه که شارژ داره استفاده می‌کنن. همون طور که گفتم تعداد این افراد خیلی زیاده. اونقدر زیاد که می‌شه این نتیجه رو گرفت که داشتن بیش از یک «من کارت»، آگاهانه و هدفمنده.

گاهی اوقات از همین افراد، توی اتوبوس شنیدم که علت این کارشون اینه که اگه شارژ یکی از من کارت‌ها تموم شد، یه من کارت زاپاس داشته باشن تا فرصت شارژ کردن پیدا کنن. خلاصه اینکه بصورت چرخشی از من کارت‌هاشون استفاده می‌کنن.

در اینجا باید بگم که من وقتی با این افراد روبرو می‌شم، خیلی ازشون بدم میاد چون اونها رو نماد تنبلی، گشادی و بی‌فکری می‌دونم. اونقدر تنبل که حاضر نیستن هنگام استفاده از دستگاه، باقیمانده‌ی شارژ رو نگاه کنن و موقعی که به حد مشخصی رسید، به فکر شارژش باشن. حتما باید دستگاه بوق اخطار بزنه تا متوجه بشن شارژ تموم شده.

در مورد سیم کارت هم همین طوره. افرادی رو دیدم که دو تا سیم کارت دارن. یکی برای کارشون و یکی هم برای خونواده و فامیل تا وقتی در محیط کاری نیستن، یک گوشی رو خاموش (یا هر کار دیگه‌ای) کنن تا از شر تعدادی از تماس‌ها خلاص شن. از این آدم‌ها هم خوشم نمیاد مخصوصا وقتی که می‌بینم برای هر سیم کارت از یک گوشی جداگانه استفاده می‌کنن. در بیشتر مواقع هم یکی از گوشی‌ها، مدل بالاست و دومی یک گوشی مدل پایین و ارزون؛ آخه مگه مجبورین دو تا گوشی داشته باشین که پول نداشته باشین گوشی خوب بخرین؟ بالاتر گفتم از این جور آدم‌ها خوشم نمیاد چون اگه قراره دیگران باهاشون تماس بگیرن، چه فرقی می‌کنه که این تماس به کدوم سیم کارت باشه. ماشالله انقدر نرم‌افزار برای گوشی‌ها وجود داره که در صورت لزوم می‌شه لیست تماس‌ها رو دسته‌بندی کرد و در برخی مواقع، بعضی از لیست‌ها رو بلاک کرد تا تماسی از اونها دریافت نشه. خلاصه اینکه همه کار می‌شه با لیست تماس‌ها کرد. طرف هشتش گروی نهشه اما باز هم دو تا سیم کارت با دو تا گوشی داره.

 

خلاصه اینکه نمی‌دونم چرا بعضی‌ها دوست دارن از هر چیز، دو تا، سه تا یا حتی بیشتر داشته باشن. یکی از دلایلی که تا الآن به ذهنم رسیده، اینه که این جور آدم‌ها به کارهایی که می‌کنن فکر نمی‌کنن. یا بهتر بگم، به اندازه‌ی کافی فکر نمی‌کنن.



 
 
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۸  

چند روز پیش داشتم به خودم فکر می‌کردم. به خودِ الآنم و خودِ بچگی‌هام. یه چیزی جلب توجه می‌کرد.

یادمه وقتی بچه بودم، با دوستام، بچه‌های فامیل، توی مهد کودک یا هر جای دیگه‌ای، خیلی پیش می‌اومد که با خودم بگم «کاش جای او بودم». البته این فقط در مورد من نبود، بقیه هم همین طور بودن. چندین بار در روز این جمله رو می‌شنیدم یا می‌گفتم. اما الآن...

حالا که به این مجید، مجیدِ امروز، خودِ الآنم نگاه می‌کنم، اصلا یادم نمی‌یاد که آخرین بار کی این جمله رو گفتم یا شنیدم. یعنی حتی یک نفر هم نیست که در خور این جمله باشه!؟ یعنی حتی یک نفر هم نیست که وقتی خوبی‌ها و بدی‌هاش رو کنار هم می‌ذارم، باز هم وادارم کنه که بگم «کاش جای او بودم»!؟

وقتی خوب فکر کردم، دیدم که چرا، یک نفر هست. تنها کسی که حاضرم جای او باشم، بهترین دوستمه؛ حامد.

امروز اولین باری بود که بدون حامد رفتم باشگاه. موقعی که داشتم آماده می‌شدم که از پله‌ها برم پایین، هیچ انگیزه‌ای نداشتم؛ هیچ میلی به رفتن نداشتم؛ چون می‌دونستم که امشب، مثل دفعات قبل، حامد، اون پایین منتظرم نیست.

امشب توی باشگاه صدای خنده نمی‌اومد...



 
 
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٤  

این مطلب رو فقط به دو دلیل می‌ذارم. دلیل مهم و اصلیش اینه که بگم:

حامد! خیلی باحالی! خیلی دوستت دارم!

بری سربازی با کی حرف بزنم؟

حامد!



 
? صفحه بعد