دایرهی دوستیهای من
نویسنده: مجید یاقوتی - پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤
از زمانی که یادمه، دوستام رو به دقت انتخاب میکردم. ضمنا تو ذهنم برای هر کدوم از دوستها جایگاه معینی رو در نظر میگرفتم. حدود 10 مرحله یا سطح در دایرهی دوستی من وجود داره و هر کدوم از دوستام تو یکی از این دایرهها هستن. هر دایره ویژگیهای خودشو داره. گاهی اوقات ممکنه شخصی به خاطر عملکردش از دایرههای بیرونی به دایرههای درونی ارتقا پیدا کنه یا برعکس. داخلیترین دایره، جاییه که تا الآن فقط یک نفر تونسته واردش بشه: حامد. شرط ورود هم اینه که جواب یک سوال در مورد اون شخص مثبت باشه. حالا اینکه این سوال چیه و چرا باید جوابش مثبت باشه بماند.
این جور تقسیمبندی و انتخاب دوست باعث شده خیلی کم رابطهام با کسی بهم بخوره. خیلی خیلی به ندرت. شاید بتونم بگم بطور متوسط در هر 5 سال یک مورد. برای همین وقتی چنین وضعی پیش میاد، خیلی ناراحت نمیشم چون تقریبا مطمئنم که ایراد از من نیست. البته برای اینکه به اطمینان 100 درصد برسم، ماجرا رو با برخی افراد مورد اعتماد در میون میذارم تا نظر اونها رو هم بشنوم. خوشبختانه تا الآن، تقریبهایی که زدم درست بودن، یعنی ایراد از من نبوده؛ بخصوص در مورد اخیر که نظرات خوبی رو از آدمای خوبتری گرفتم.
معتقدم که هر از گاهی باید دایرهی دوستان رو پالایش کرد. یعنی عدهای رو کنار گذاشت. حالا این کنار گذاشتن میتونه مدلهای مختلفی داشته باشه:
- هدایت کردن به بیرون
- نشان دادن در خروج
- پرتاب کردن
- مشایعت کردن
- با طرف بیرون رفتن و ناگهان داخل آمدن و در را بستن
- فرستادن طرف به نانوایی1 و باز نکردن در هنگام بازگشت او
- فراری دادن و...
پالایشهایی که تا حالا تجربه کردم سه مدل بودن:
- هدایت کردن: در این روش خیلی آهسته و نمنم، شخص خاطی رو به خارج هدایت میکنیم. در تمام مراحل این روش، شخص میدونه که در حال خارج شدنه اما نمیتونه کاری انجام بده چون دوستی امری دو طرفه است.
- پرتاب کردن: این روش برای افرادی کاربرد پیدا میکنه که بطور ناگهانی تغییر ماهیت میدن، بنابراین باید بطور ناگهانی خارج بشن. در فیزیک به چنین حالتی پرتاب میگن. معمولا پرتاب کردن باعث میشه شخص خاطی در فاصلهی خیلی دور سقوط کنه.
- مشایعت کردن + پرتاب کردن: یعنی تا دم در باهاش میریم در حالیکه در مسیر گفتگوها ادامه داره. ممکنه این گفتگوها باعث بشه شخص در دایره دوستی باقی بمونه و خارج نشه. اما اگه به دم در برسیم و این اتفاق نیفته، بطور ناگهانی با یک پرتاب 3 امتیازی و یا یک شوت کاتدار و یا هر اسم باحال دیگهای که بشه روش گذاشت، شخص خاطی رو به جایی که عرب نی انداخت پرتاب میکنیم.
اینم از دایرهی دوستیهای من.
-----------------------------
1: نانوایی یک مثال هست.
فقر فرهنگی
نویسنده: مجید یاقوتی - دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۸
جمعهی پیش رفته بودیم جمعهبازار، واقع در پشت سینما سیمرغ. یه ذره چرخ زدیم تا هوا تاریک شد و کمکم ملت بساطشون رو جمع کردن. بعدش وارد پارک سیمرغ شدیم.
اون شب پارک خیلی شلوغ بود. بعضی از خانوادهها، غذاشون رو با خودشون آورده بودن و مشغول خوردن بودن و...
اولین چیزی که در همون اول جلب توجه کرد این بود که در اطراف یکی از خانوادهها، روی چمنها، مقادیر زیادی آشغال، پوست چیپس و پفک و... ریخته بود. با خودم گفتم عجب خانوادهی بیفرهنگی، از کدوم خرابهای پا شدن اومدن اینجا و...
همین طور قدم زدیم تا به وسطهای پارک رسیدیم. ناگهان حس کردم یه چیزی زیر پام صدا کرد. صدایی شبیه خشخش برگهای پاییزی اما انگار کمی سفتتر از برگ بود. وقتی نگاه کردم دیدم کلی پوست تخمه کنار یکی از نیمکتها ریخته شده.
باز به قدم زدن ادامه دادیم تا اینکه به غول آخرش رسیدیم. یکی از خانوادهها رو دیدم که داشتن وسایلشون رو جمع میکردن که برن خونه. خونهای که حتما از تمیزی مثل یک دسته گل باید باشه. با فاصلهی 3 یا 4 قدم از جایی که این خانواده نشسته بودن، دقیقا روبروی اونها و جلوی چشمان مبارکشون، یک سطل آشغال بود اما در کمال ناباوری مشاهده شد که مادر خانواده، آشغالهایی نظیر پوست چیپس و پفک و... رو که از قبل داخل یک پلاستیک جمع کرده بودن، با کمال خونسردی و کلی تامل و تدبر و تفکر، روی چمنها خالی کرد.
آخرین چیزی که اون شب توی پارکِ به اون شلوغی جلب توجه کرد، سطلهای آشغال خالی بود.
اون شب به درک جدیدی از فرهنگِ افراد مدعی فرهنگ رسیدم.
خوابهای غیرعادی
نویسنده: مجید یاقوتی - پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
این بار، مسئله نه اجتماعیه، نه درسی و نه هنری. کاملا شخصی و شاید جالب.
همهی ما خوابهای عجیب و غریب زیاد میبینیم. پرواز میکنیم، با حیوانات حرف میزنیم، به آینده و گذشته میریم و... اما به ندرت کسی رو دیدم که از خوابهایی این چنینی تعجب کنه و معتقد باشه خواب خارقالعاده و عجیب دیده. شاید علتش این باشه که این جور خوابها رو همهی آدمها میبینن.
حالا من میخوام در مورد دو تا از خوابهای خودم و یکی از خوابهای حامد بگم که در نوع خودشون عجیب هستند و هیچ وقت از کسی نشنیدم که تجربهای شبیه اینها داشته باشه.
1)
همه چی مربوط میشه به شهریور امسال؛ دقیقا اولین شب بعد از عید فطر. اون موقع فشار روانی زیادی روم بود. اصلا اعصاب نداشتم و مطمئنم که همین باعث شد اون خواب عجیب و غریب رو ببینم. 
نه پروازی بود و نه سفر در زمان. نه حرف زدن با حیوانات و نه طیالارض. همه چی عادی بود. در حال راه رفتن و... اما...
حتما تا حالا شده که مشغول بازی کامپیوتری باشین و گرافیکتون جواب نده و این باعث بشه که تیکدار بازی کنین. خواب من هم دقیقا همین طوری بود. حدود یک ثانیه حرکت میکردم، بعد یک ثانیه همه چی قفل میشد و باز راه میفتاد. وقتی از خواب بیدار شدم، فکّم افتاده بود رو بالشم. 
2)
این یکی احتمالا در اثر فیلمهایی که دیدم اتفاق افتاده. سناریوی باحالی داشت. قدیما یه فیلم سینمایی خارجی از تلویزیون پخش شد که اسمش یادم نیست. موضوع این بود که یه عده از نظامیها برای یک دورهی پیشرفته، به یک جزیره رفتن و اونجا یک نفر خائن بقیه رو میکشت. البته یک سری علائم هم روی در و دیوار و... قبل از کشته شدن طرف میذاشت. همگی سعی داشتن خائن رو در جمع خودشون شناسایی کنن و در عین حال از روی علائم، مانع از مرگ نفر بعدی بشن. 
ماجرای من هم توی خواب شبیه این بود. با این تفاوت که علامت مرگ همه جا یکسان بود. یک ساعت عقربهای که روی دیوار، میز و یا هر سطح صاف دیگهای ظاهر میشد و اگه عقربه به 12 میرسید کار تموم بود. 
داشتم از پلهها پایین میومدم که کف اتاق حبابهایی رو دیدم. پام رو روی اونها گذاشتم تا عبور کنم اما متوجه شدم که چسبناکن و به سرعت هم در حال سفت شدن. در همین حال یک ساعت ظاهر شد. برای همین قبل از اینکه ثانیه شمار به 12 برسه، متوجه علت مرگ که همون حبابهای چسبناک بودن شدم و سریع از اون مهلکه خودمو نجات دادم.
برای رفع خستگی روی یک صندلی سنگی نشستم. جلوی صندلی یک میز شطرنج بود. داشتم به میز نگاه میکردم که ناگهان یک ساعت روی صفحهی شطرنج ظاهر شد. هر چه فکر کردم نتونستم بفهمم کجای کار ایراد داره تا بتونم خودمو نجات بدم. زمان گذشت تا اینکه ثانیه شمار به 12 رسید. به آرامی مردم و صفحه تیره شد.
وقتی از خواب بیدار شدم، تمام خواب رو یادم بود اما از لحظهای که مردم تا زمانی که بیدار شدم، چیزی ثبت نشده بود. 
جالبی این خواب اینه که پس از مردن، از خواب نپریدم و همه چی خیلی عادی پیش رفت در حالی که همهی مردن ها مساوی پریدن از خوابه.
3)
این مورد که حقوق معنویش به حامد برمیگرده به جرات میتونم بگم یه خواب پیشرفته است.
علاوه بر همهی اتفاقهایی که فقط تو خواب برای آدم میفته، پای یک راوی هم به داستان باز میشه. این راوی در برخی قسمتها، وارد میدون میشه و شروع میکنه به تعریف ماجرا. جزئیات بیشتری در دست ندارم تا هیجان قضیه رو بیشتر کنم.
برداشت
نویسنده: مجید یاقوتی - سهشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٤
همهی ما در زندگی روزمره، بارها به مسائلی برخورد میکنیم که به اندازهی کافی واضح نیستند تا بتوانیم نتیجهی قطعی بگیریم. در این مواقع، سعی میکنیم با توجه به درکی که از آن مسئله داشتهایم و تجربهای که از قبل داریم، محتملترین نتیجه را بگیریم.
برای همهی ما بارها پیش آمده که برداشتی که کردهایم اشتباه بوده باشد. هرچه تجربهی بیشتری داشته باشیم و این توانایی را داشته باشیم که بیشترین درک را از مسئله بدست آوریم، تعداد اشتباهاتمان هم کمتر میشود. اما چطور میتوانیم بفهمیم برداشتی که کردهایم درست است یا نه؟
مسلما بسته به شرایط، روشهای مختلفی را امتحان میکنیم. ممکن است صبر کنیم تا به مرور زمان، اطلاعاتمان کاملتر شود و برداشت قدیم را با اطلاعات جدید مقایسه کنیم. راه دیگر این است که اگر برداشتمان در مورد شخص خاصی است یا شخص خاصی نتیجهی قطعی میداند، از او در مورد برداشتمان سوال کنیم. صد البته که روشهای دیگری هم وجود دارند.
متاسفانه همهی روشها ایراداتی دارند. مثلا روش اول ممکن است خیلی زمانبر باشد. روش دوم ممکن است محدودیتهایی داشته باشد. گاهی اوقات، دوست نداریم شخص مورد نظر، از برداشتمان مطلع شود. اما مشکل بزرگتر این است که حتی گاهی، اگر از شخص مورد نظر در مورد درستی و غلطی برداشتمان سوال بپرسیم، بنا به دلایلی ممکن است جواب صحیح ندهد که در این صورت، بیشتر گمراه خواهیم شد.
یکی از شرایطی که ممکن است منجر به از بین رفتن اعتمادها شود، چیزی است که در آخرین جملهی پاراگراف قبلی نوشتم. به عنوان مثال، در بین دوستان و آشنایان، رفتارهایی را از شخصی مشاهده میکنیم که برای ما تازگی دارند و یک عامل ناشناخته محسوب میشوند. بنابراین سعی میکنیم با توجه به رفتار مشاهده شده، ویژگیهای فردی آن شخص و تجربههایمان، در مورد علت آن رفتارها، آیندهی آنها و... برداشتهایی بکنیم؛ برداشتهایی که قطعی نیستند. سپس به دنبال از بین بردن این عدم قطعیت میرویم. حالا فرض کنید برای این کار، از شخص مورد نظر سوال میکنیم. سوالمان میتواند واضح یا انحرافی باشد. در سوال انحرافی میخواهیم با بدست آوردن جواب سوالاتی که به نوعی به داستان مربوط هستند، تخمین بهتری از برداشتمان را بدست آوریم. اما در سوالات واضح، بطور مستقیم از شخص مورد نظر سوال میپرسیم که آیا برداشت ما دربارهی او درست هست یا نه. فرض کنید روش آخر را انتخاب میکنیم و شخص مورد نظر، بنا به دلایلی، برداشت ما را رد میکند؛ علاوه بر این ناراحت میشود که چرا در مورد او چنین قضاوتی را کردهایم. در نهایت ما را شماتت میکند و احتمالا ما هم به خاطر این اتفاق از او عذرخواهی میکنیم. اما...
چیزی که ممکن است عاملی برای از بین رفتن اعتمادها شود، همان گذر زمان و بدست آمدن اطلاعات دقیق از ماجراست. با اطلاعاتی که بدست میآوریم، متوجه میشویم که برداشتمان از ابتدا درست بوده و همهی آن تکذیبها و شماتتها، ناروا بوده است. یک عامل دیگر هم هست که بیشتر از قبلی، اعتمادمان را به فرد مورد نظر تضعیف میکند. و آن هنگامی است که آن شخص همواره از دیگران بخواهد تا اگر در مورد مسئلهای به او شک دارند، به جای خیال بافی یا همان برداشت، از خودش سوال کنند تا برایشان توضیح دهد.
در این حالت، چگونه میتوان مانع از تخریب اعتمادها شد!؟